پیام شهروند

باسلام واحترام به نماینده ولی فقیه درخصوس حمایت ازکارگران ماکارگران میراث فرهنگی ازفرودین تاالان حقوق وبیمه دریافت نکردیم ازشمادرخواست حمایت داریم

باسلام آ یا کسی هست جلوی این اسب افسار گریختیه قیمت ها را بگیرد

اداره راه و شهرسازی نسبت به یکطرفه نمودن جاده کمربندی بیرجند حدفاصل فرودگاه تا ورزشگاه غدیر اقدام فرماید. عرض کم این مسیر و تاریکی جاده با توجه به تردد خودروهای سنگین بسیار خطرناک است.

باعرض سلام خدمت ریاست محترم دانشگاه علوم پزشکی بیرجند با اینکه وضیعت ویروس در استان قرمز است چرا کلاسهای آموزشی و آزمایشگاهها در دانشگاه برگزار میشود

باسلام وضعیت آنتن دهی موبایل در شهرک امام علی (ع) با 1500خانوار بشدت ضعیف است لطفا مسئولین مخابرات رسیدگی کنید

باسلام وعرض خسته نباشید به تمام بزرگوارا روزنامه . به این اقایان که هروز نطق می کنند ماسک ارزان داریم واکسن کرونا رسید پس کجاست اگر برای خودشان است قبول ازاول تاریخ خون مسولین ازمحرومین رنگین تر بودا واگر دروغ است دروغ گناه کبیره است باتشکر

سلام چرا فیبر نوری مسیر نهبندان به شهداد را کسی پیگیری نمی کند که ما احالی روستا های دهسلم و چاهداشی از اینترنت پر سرعت برخوردار بشیم واز شاد بتونیم برای فرزندانمون استفاده کنیم لطفا پیگیری کنید

سلام برای سومین زمستان است که لوله گاز تا اول روستای پیرزنوک امده ولی هنوز اقدامی برای نصب علمک انجام نشده است در زمستان هم نفت نمیدهند که شما گاز دارید

با سلام
اقدام در بازگشایی مدارس و حضور فیزیکی دانش اموزان در مدارس از بززگترین خطاهای مدیریتی دولت یا ریس جمهور یا هر مرجعی است که این تصمیم رو گرفته اند .

دولت یا وزارت اموزش و پرورش یا رئیس جمهور با چه فکر و منطقی مدارس رو حضوی کردند ؟ ؟
حتما باید تعداد زیادی دانش اموز مبتلا بشنوند ?

باسلام ازشهرداری درخواست دارم باکاسبانی که سدمعبرمیکنند برخوردکند سرکوچه نواب صفوی 18جلوبندی سازخودرو باعث سدمعبرمی شود وهرلحظه خدای نکرده شاید اتفاق ناگواری بیفتدلطفا پیگیری فرمایید

سلام
مدتی است که بعد از اجرای بلوار خیابان ملاصدرا ، کار به حال خود رها شده!
لطفا برای تکمیل و رفع نواقص، شهرداری محترم چاره ای بیاندیشد!

شهرداری محترم بیرجند عرض سلام و خدا قوت!
لطفا تکمیل و زیبا سازی بلوار ملاصدرا را در دستور کار خود قرار دهید!

باسلام اداره کل راه و راهداری لطف کنند فبل از انکه اتفاقی برای شهروندان در مسیر انتهای خیابان شهید اوینی به سمت اداره راه بیفتد لا اقل دو طرف خیابان را اسفالت نمایند

سلام : از پارک وسایط نقلیه سنگین در خیابان سپیده ، سپیده 4 به سطوح آمده ایم. از مسوولان پلیس راهور خواهش می کنیم ی فکری برای بردارند. ورودی سپیده 4 به یک پایانه تبدیل شده است. بنده بارها شاهد بوده ام که عوامل گشت پلیس راهور از این خیابان عبور کرده اند و هیچ برخوردی با آنها نکرده اند.

بازخوانی واقعه عاشورا به روایت کهن‌ترین مقتل (۴)؛

بازخوانی واقعه عاشورا به روایت کهن‌ترین مقتل (۴)؛

بعد از مسلم و هانی در زندگی خیری نیست

بعد از مسلم و هانی در زندگی خیری نیست

تهران-ایرنا- پسران عقیل [پس از شنیدن خبر شهادت مسلم] گفتند: نه، به خدا سوگند تا انتقام خون‌ [مسلم‌بن‌عقیل] را نگیریم یا بچشیم آنچه را برادرمان چشید، برنمی‌گردیم. حسین (ع) گفت: بعد از آنها در زندگی خیری نیست.

یکی از گزارشگران جریان کربلا و شهادت امام حسین (ع) در عاشورای ۶۱ هجری، ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی (متوفی ۱۵۷ه.ق) است. وی شیعه امامی، تاریخدان و سیره‌نویس پُرکار و از مردم کوفه بود. سیره‌نویسان، ۳۲ کتاب به وی نسبت می‌دهند. ابومخنف در طبقه ابن اسحاق سیره نویس مشهور قرار دارد، گفته‌هایش مورد اعتماد بیشتر مورخان و بیش از همه طبری از او نقل کرده است.

درباره مقتل ابومخنف، کهن‌ترین مقتل واقعه کربلا

مقتل ابومخنف نخستین و کهن‌ترین مقتلی است که دو نسل بعد از واقعه کربلا توسط ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی مکتوب شده است. مقتل ابومخنف از دو طریق به دست ما رسیده است؛ اولی کتابی با عنوان مقتل‌الحسین (ع) و مصرع اهل‌بیته و اصحابه فی کربلا و مقاتلی نظیر آن که منسوب به ابومخنف اند و اغلب حاوی گزارش‌های ساختگی و سست در کنار شماری روایات مورد اعتماد نقل شده از او هستند. منبع قابل اعتماد دیگر مقتل ابومخنف کتاب تاریخ الرسل و الملوک طبری (متوفی ۳۱۰ ه.ق) است که حدود سه یا چهار نسل با ابومخنف فاصله دارد. در گذر زمان اصل کتاب از بین رفته و باقیمانده قابل اعتماد و اتکا از این مقتل همان ۱۱۳ روایتی است که در کتاب طبری ذکر شده، در عین اینکه کتاب‌های غیرمستند زیادی آمیخته با تحریف به نام مقتل ابومخنف منتشر شده‌اند.

ابومخنف چند سال بعد از واقعه کربلا متولد شده و وقتی مقتل را می نوشته شماری از شاهدان مستقیم واقعه کربلا هنوز در حیات بوده‌اند. از این رو روایت او از کربلا و وقایع پس و پیشِ این رویداد سوگناک، دست‌اول‌ترین منبع تاریخی در این زمینه به شمار می‌رود که به خاطر ثقه و متاخر بودن او در بسیاری جهات، فاقد تحریف و اضافه های ساختگی مقاتل بعدی و متاخر است؛ در منبع نقل شده از سوی طبری بر خلاف نسخه‌های دستکاری شدهٔ بعدی منسوب به ابومخنف، نکته‌های خلاف عقل و عرف برخلاف منابع اول به چشم نمی‌خورد.

به تناسب ایام منتهی به عاشورا و تاسوعای حسینی و حوادث مربوط به هر روز، فقره‌های از این مقتل گزینش خواهد شد که این مطلب چهارمین قسمت از این مجموعه است. فقره‌هایی که به تصحیح، ترجمه، تدوین و استخراج حجت الله جودکی، پژوهشگر تاریخ، محقق و کتابشناسی مقاتل، از کتاب مقتل الحسین (انتشارات خیمه، چاپ دوم، ۱۳۹۴) و از منبع قابل اتکای این مقتل؛ یعنی تاریخ طبری نقل و در این مجموعه به تناسب روزها تدوین و گزینش و آماده شده است.

همچنین در گزارش‌هایی که نقل خواهد شد جهت تسهیل، زنجیره سلسله راویان ذکر شده در منبع اصلی حذف و تنها به راوی اصلی و حاضر در صحنه کفایت شده است. به علاوه برای آشنایی و کاوش بیشتر مخاطب با راویان، توضیحاتی مختصر درباره راویان اصلی ضمیمه مطلب شده است. در روایت‌ها هر جا عنوان “راوی گفت” می‌آید منظور همین راوی اصلی و ابتدایی است که درباره او توضیحاتی مختصر جهت آشنایی بیشتر آمده است.

سیدالشهداء از شهادت مسلم و هانی مطلع می‌شود

* دو تن از افراد قبیله بنی‌اسد می‌گویند: هنگامی که مراسم حج را برگزار کردیم، جز پیوستن به حسین (ع) تصمیمی نداشتیم و می‌خواستیم ببینیم که عاقبت کار او چه خواهد شد. پس با شترهایمان فورا به راه افتاده و در منزل زَرْود به حسین (ع) رسیدیم. وقتی به او نزدیک شدیم مردی از اهالی کوفه را دیدیم که با دیدن حسین (ع) راه خود را کج کرد. حسین (ع) نیز ایستاد مثل این که می خواست او را ببیند؛ ولی آن مرد توجه نکرد و رفت. ما به سوی آن مرد رفتیم. یکی از ما به همراهش گفت: نزد این مرد رفته و از او سؤال کنیم و اگر از کوفه خبری داشت مطلع شویم. به او رسیدیم و گفتیم: السلام علیک. وی گفت: و علیکم السلام و رحمه الله. سپس گفتیم: از کدام مردانی؟ گفت: قبیله بنی اسد. گفتیم: ما نیز از قبیله ی بنی اسد هستیم، تو کیستی؟ گفت: من بکیر بن مثعبه هستم. ما نیز خود را معرفی کردیم. سپس گفتیم: به ما از مردمی که پشت سر گذاشته ای [کوفه] خبر بده. گفت: بله، در کوفه بودم که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند و دیدم که جسد آنها را در بازار می کشیدند.

راویان (دو مرد قبیله بنی اسد) گفتند: پس (از شنیدن این خبر) به راه افتادیم تا به حسین (ع) رسیده و با او همراه شدیم و شب به منزل ثعلبیه رسیدیم. وقتی حسین (ع) اتراق کرد، نزد او رفته و سلام گفتیم. جواب داد. به او گفتیم: خدایت رحمت کند، ما خبری داریم اگر می خواهی آشکارا وگرنه مخفیانه بگوییم. حسین نگاهی به یارانش کرد و گفت: از اینها چیزی را پنهان نداریم. گفتیم: سواری را که شب گذشته از مقابل تو آمد دیدی؟ گفت: بله، می‌خواستم از او چیزی بپرسم. گفتیم: ما از او برای تو خبر گرفته و به جای تو پرسش نمودیم. او فردی از قبیلهٔ ما و صاحب‌نظر، صادق، بافضیلت و عاقل است. او گفت که قبل از بیرون آمدن از کوفه دیده است که مسلم‌بن‌عقیل و هانی بن عروه را کشته و آن دو را در بازار به روی زمین می کشیده اند. حسین(ع) گفت: انا لِلّه و انا الیه راجعون! خدا آنها را رحمت کند و این سخن را چندبار تکرار کرد. گفتیم:«تو را به خدا، به خاطر حفظ جان خود و خانواده ات از همین جا بازگرد؛ زیرا در کوفه یاری‌کننده و پیروانی نداری. می ترسیم که علیه تو باشند.
راوی گفت: پس در این هنگام پسران عقیل بن ابی طالب آمدند.

پسران عقیل گفتند: نه، به خدا سوگند تا انتقام خون‌ [مسلم‌بن‌عقیل] را نگیریم یا بچشیم آنچه را برادرمان چشید، برنمی‌گردیم.
حسین (ع) نگاهی به ما کرد و گفت: بعد از آنها در زندگی خیری نیست. خدا شما را نیز رحمت کند. بعضی از یاران حسین به او گفتند: به خدا سوگند تو مثل مسلم بن عقیل نیستی و اگر به کوفه بروی، مردم برای آمدن به سویت می شتابند»
حسین (ع) تا سحرگاه منتظر شد و آنگاه به جوانان و یارانش گفت: آب زیادی بردارید! آنان نیز چنین کرده و به راه افتادند تا به منزل زُباله (از منزلگاه‌های قدیمی مسیر حجاز به کوفه) رسیدند.

* حسین(ع) از هیچ آبگاهی نمی‌گذشت الا این که مردم به دنبالش  راه می‌افتادند تا اینکه به منزل زُباله رسید و از شهادت برادر رضاعی خود عبدالله‌بن‌بُقطُر (عبدالله بن یقطر از بنی لیث، برادر رضاعی امام حسین (ع) است. عبدالله از پدری به نام بُقطر و مادری به نام میمونه متولد شد. طبق نظر بعضی از مورخان پدرش یمنی الاصل بود. یقطر خادم پیامبر (ص) و همسرش میمونه نیز در خانه حضرت علی (ع) خدمت می‌کرد؛ از این رو میمونه حضانت امام حسین (ع) در کودکی را برعهده گرفت و به مادر رضاعی امام شهرت پیدا کرد.) باخبر شد. وی از راه اصلی به سوی مسلم‌بن‌عقیل فرستاده شد و نمی دانست مسلم کشته شده است. در قادسیه سپاهیان حصین‌بن‌تمیم (شرطه ابن‌زیاد) با عبدالله برخورد کرده و او را دستگیر و نزد عبید الله بن زیاد بردند. ابن‌زیاد به او گفت: بالای قصر برو و دروغگو پسر دروغ گو [حسین بن علی] را لعنت کن. سپس پایین بیا تا در مورد تو تصمیم بگیرم.
راوی می‌گوید: او به بالای قصر رفت و هنگامی که بر مردم مشرف شد، گفت: ای مردم، من فرستادهٔ حسین پسر فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) هستم. او را یاری کرده و علیه پسر مرجانه، پسر سمیه‌ بدکاره از او پشتیبانی نمایید. عبیدالله دستور داد او را از بالای قصر به پایین انداختند. استخوان هایش شکست؛ ولی هنوز زنده بود. مردی به نام عبدالملک بن عمیر أخمی آمد و او را سر برید و چون به او ایراد گرفتند، گفت: خواستم او را راحت کنم.

* یکی از افراد قبیله بنی عَکرمه می‌گوید: یکی از عموهایم از حسین (ع) پرسید: مقصد تو کجاست؟ حسین (ع) جوابش داده بود. وی به حسین (ع) گفت: تو را به خدا بازگرد، به خدا سوگند جز به طرف نیزه ها و تیزی شمشیرها نمی روی. زیرا اینان که به دنبال تو فرستاده اند اگر زحمت جنگیدن را کشیده و شرایط را آماده می‌کردند و آنگاه به سوی آنان می رفتی، کار پسندیده ای بود. اما با این توصیفی که می‌کنی من معتقدم که این‌ کار را انجام ندهی.
حسین(ع) گفت: ای عبدالله، این مسائل بر من نیز پوشیده نبوده و نظر تو درست است، لیکن بر فرمان خدا نمی‌توان غلبه کرد. سپس از آنجا حرکت کرد.

 

 

 

امام حسین (ع): ساکت و منفعلِ ستم، هم‌سرنوشت ستمکار است

تهران- ایرنا- امام حسین (ع) در بخشی از خطابه خود هنگام رویارویی با سپاه حر گفت: «ای مردم، همانا رسول خدا (ص) می‌گفت که هرکس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال می کند، پیمان خدایی را می‌شکند، با سنت رسول خدا (ص) مخالفت می‌کند، با بندگان خدا گناه و دشمنی می‌ورزد و او با کردار و گفتار علیه آن سلطان برنخیزد، مسلماً او را نیز به سرنوشت آن ستمگر دچار خواهد کرد.

یکی از گزارشگران جریان کربلا و شهادت امام حسین (ع) در عاشورای ۶۱ هجری، ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی (متوفی ۱۵۷ه.ق) است. وی شیعه امامی، تاریخدان و سیره‌نویس پُرکار و از مردم کوفه بود. سیره‌نویسان، ۳۲ کتاب به وی نسبت می‌دهند. ابومخنف در طبقه ابن اسحاق سیره نویس مشهور قرار دارد، گفته‌هایش مورد اعتماد بیشتر مورخان و بیش از همه طبری از او نقل کرده است.

درباره مقتل ابومخنف، کهن‌ترین مقتل واقعه کربلا

مقتل ابومخنف نخستین و کهن‌ترین مقتلی است که دو نسل بعد از واقعه کربلا توسط ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی مکتوب شده است. مقتل ابومخنف از دو طریق به دست ما رسیده است؛ اولی کتابی با عنوان مقتل‌الحسین (ع) و مصرع اهل‌بیته و اصحابه فی کربلا و مقاتلی نظیر آن که منسوب به ابومخنف اند و اغلب حاوی گزارش‌های ساختگی و سست در کنار شماری روایات مورد اعتماد نقل شده از او هستند. منبع قابل اعتماد دیگر مقتل ابومخنف کتاب تاریخ الرسل و الملوک طبری (متوفی ۳۱۰ ه.ق) است که حدود سه یا چهار نسل با ابومخنف فاصله دارد. در گذر زمان اصل کتاب از بین رفته و باقیمانده قابل اعتماد و اتکا از این مقتل همان ۱۱۳ روایتی است که در کتاب طبری ذکر شده، در عین اینکه کتاب‌های غیرمستند زیادی آمیخته با تحریف به نام مقتل ابومخنف منتشر شده‌اند.

ابومخنف چند سال بعد از واقعه کربلا متولد شده و وقتی مقتل را می نوشته شماری از شاهدان مستقیم واقعه کربلا هنوز در حیات بوده‌اند. از این رو روایت او از کربلا و وقایع پس و پیشِ این رویداد سوگناک، دست‌اول‌ترین منبع تاریخی در این زمینه به شمار می‌رود که به خاطر ثقه و متاخر بودن او در بسیاری جهات، فاقد تحریف و اضافه های ساختگی مقاتل بعدی و متاخر است. لازم بخ توضیح است که در منبع نقل شده از سوی طبری بر خلاف نسخه‌های دستکاری شدهٔ بعدی منسوب به ابومخنف، نکته‌های خلاف عقل و عرف برخلاف منابع اول به چشم نمی‌خورد.

به تناسب ایام منتهی به عاشورا و تاسوعای حسینی و حوادث مربوط به هر روز، فقره‌های از این مقتل گزینش خواهد شد که این مطلب پنجمین قسمت از این مجموعه است. فقره‌هایی که به تصحیح، ترجمه، تدوین و استخراج حجت الله جودکی، پژوهشگر تاریخ، محقق و کتابشناسی مقاتل، از کتاب مقتل الحسین (انتشارات خیمه، چاپ دوم، ۱۳۹۴) و از منبع قابل اتکای این مقتل؛ یعنی تاریخ طبری نقل شده و در این مجموعه به تناسب روزها تدوین و گزینش و آماده شده است.

همچنین در گزارش‌هایی که نقل خواهد شد جهت تسهیل، زنجیره سلسله راویان ذکر شده در منبع اصلی حذف و تنها به راوی اصلی و حاضر در صحنه کفایت شده است. به علاوه برای آشنایی و کاوش بیشتر مخاطب با راویان، توضیحاتی مختصر درباره راویان اصلی ضمیمه مطلب شده است. در روایت‌ها هر جا عنوان “راوی گفت” می‌آید منظور همین راوی اصلی و ابتدایی است که درباره او توضیحاتی مختصر جهت آشنایی بیشتر آمده است.

امام به لشگر حُر برمی‌خورد

دو نفر از مردان قبیله بنی‌اسد نقل می‌کنند؛ حسین (ع) به منزل شراف رسید. ما نیز همراه او راه خود را کج کردیم و به زودی گردن اسبان [سپاه دشمن] آشکار شد. زمانی که دیدند ما راه را کج کردیم، آنان نیز راه را به آن طرف (منزلی به نام ذو حُسم) کج کردند. گویی نیزه‌هایشان، شاخک‌های زنبور و پرچم‌هایشان، بال‌های پرندگان بود. باشتاب به سوی مقصد رفتیم و زودتر از آنان به آنجا رسیدیم. حسین (ع) پیاده شده و دستور داد خیمه ها را برافراشتند. آن قوم، شامل هزار سوارکار به فرماندهی حربن یزید تمیمی یربوعی (حرّ بن یزید بن ناجیه بن قَعْنَب بن عَتّاب بن حارث بن عمرو بن هَمّام بن بنو ریاح بن یربوع بن حَنْظَلَه، به یکی از تیره‌های قبیله تمیم، منتسب است از این‌رو، وی را ریاحی، یربوعی، حَنظَلی و تمیمی خوانده‌اند. خاندان حرّ در زمان جاهلیت و در دوره اسلام از بزرگان بودند. حرّ از مشهورترین جنگاوران کوفه بود. در برخی منابع، به اشتباه از وی با عنوان شُرطه عبیدالله بن زیاد، حاکم کوفه، یاد شده است. او توسط عبیدالله بن زیاد به فرماندهی بخشی از سپاه اعزامی برای مواجهه با امام حسین(ع) منصوب شد و پایبند به اجرای دقیق فرمان‌های حکومتی بود. وی ظاهراً با سیاست میانه‌ای نداشته و در هیچ منبعی از عقیده حرّ یا موضع‌گیری سیاسی‌اش در اوضاع پر تنش کوفه در سال ۶۰ قمری سخنی به میان نیامده است و فقط بلعمی در روایتی قابل تردید، او را از شیعیانی دانسته که تشیع خود را مخفی می‌کردند) آمدند تا اینکه در گرمای نیمروز مقابل حسین (ع) ایستادند. حسین (ع) و یارانش عمامه بر سر داشته و شمشیر آویخته بودند. حسین به جوانانش گفت: به آنان آب دهید و خود و اسب هایشان را سیراب کنید. جوانان حسین (ع) برخاستند و مردان و اسب های لشگر حُر را سیراب کردند؛ [به گونه ای] که کاسه ها، ظرف‌ها و طشت‌ها را از آب پر کرده، نزدیک اسب‌ها می‌بردند و پس از اینکه سه، چهار یا پنج بار آب می نوشید، آن را نزد اسب دیگری می‌بردند تا همه سیراب شدند.

حسین (ع) برای یاران خود و لشگریان حر در منزل بِیضَه خطبه خواند، خدا را حمد و ستایش کرد و گفت: «ای مردم، همانا رسول خدا(ص) گفت: هرکس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال می کند، پیمان خدایی را می‌شکند، با سنت رسول خدا (ص) مخالفت می‌کند، با بندگان خدا گناه و دشمنی می‌ورزد و او با کردار و گفتار علیه آن سلطان برنخیزد، مسلماً او را نیز به سرنوشت آن ستمگر دچار خواهد کرد. آگاه باشید که این قوم از شیطان اطاعت کرده و از اطاعت خدا دست برداشته‌اند . فساد نموده و حدود خدا را تعطیل کرده و فیء (اموال عمومی) را به خویشتن منحصر کرده‌اند. حرام خدا را حلال کرده و حرام او را حلال نموده اند و من شایسته ترین کسی هستم که این وضعیت را تغییر دهم. نامه های شما را دریافت کردم و فرستادگان شما بیعت‌تان را به من رسانده اند. [گفتند] مرا تسلیم دشمن نکرده و تنها نمی‌گذارید. اگر بر بیعت خود استوار هستید هدایت خواهید شد. من حسین بن علی پسر فاطمه (س) دختر رسول خدا هستم. پس من با شما و خاندانم با خاندان شماست و راهنمای شما هستم. اگر چنین نبوده و عهد و پیمان شکسته و بیعت را از گردن خود برداشته‌اید، به جان خود سوگند این کار از شما بعید نیست. زیرا پیشتر این کار را با پدر، برادر و پسرعمویم مسلم کردید. پس فریب خورده کسی است که قصد آزمودن شما را داشته باشد. [بدانید] در بخت و اقبال خویش خطا کرده و نصیب خود را تباه  نمودید. مطمئن باشید آن کس که پیمان شکست، به ضرر خود پیمان شکسته است. به زودی خدا مرا از شما بی نیاز خواهد کرد. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.»

عقبه بن ابی الغیزار (وی از روایتگران وقایع عاشوراست. گویی نامبرده از یاران «حر» بود و نجات یافت و در کتاب‌های حدیثی یاد و نامی از او نیست. در «لسان المیزان» از او یاد شده و آمده که روایت او معتبر در شمار راویان و گزارشگران قابل اعتماد است. او از جمله کسانی است که با رویدادها نزدیک و به نوعی دست اندرکار بود) گفت: حسین (ع) برخاست و حمد و ثنای خدا کرد و سپس گفت: «کارها چنان شده که می بینید و دنیا دگرگون و زشت شده و نیکی آن پشت کرده و از بین رفته جز مقدار ناچیزی همچون آب ته‌مانده‌ ظرفی نمانده است و زندگی آنچنان پست و ناچیز است که به چراگاه کم‌مایه و زیان آوری می ماند.آیا نمی بینید که به حق عمل نشده و از باطل دوری نمی‌گزینید. در چنین شرایطی است که مرگ برای مؤمن سزاوارتر است. من مرگ را جز شهادت و زندگی با ستمگران را جز دلت نمی بینم.

راوی گفت: زهیر بن القین (برای آشنایی، رجوع به قسمت‌های قبلی) برخاست و به یاران حسین (ع) گفت: سخن می‌گویید یا سخن بگویم؟ گفتند: تو سخن بگو پس زهیر حمد و ثنای خدا کرد و گفت: ای پسر رسول خدا، تو را شنیدیم. خدایت هدایت کند.به خدا سوگند اگر دنیا برای ما همیشگی و در آن جاودان می‌بودیم و تنها یاری و همراهی با تو موجب جدایی ما از آن می‌شد بی تردید همراهی با تو را بر ماندن در چنین دنیایی ترجیح میدادیم».

حسین او را دعا کرد و سخنان نیکی در حقش گفت. حر با حسین (ع) همراه شد و به او گفت: ای حسین تو را به خدا به فکر خود باش؛ زیرا مطمئنم اگر بجنگی کشته خواهی شد و اگر با تو بجنگند، باز هم کشته می شوی»، حسین (ع) ما گفت: «آیا مرا از مرگ می‌ترسانی؟ آیا جز اینکه مرا بکشید کار دیگری می توانید بکنید؟ نمی‌دانم با تو چه بگویم. فقط سخن آن برادر اوسی (از قبیله اوس) را به پسرعمویش برای تو بازمی گویم؛ آن هنگام که قصد یاری رسول خدا را داشت، پسرعموی خود را دید. پسرعمویش به او گفت: کجا می روی؟ حتما کشته خواهی شد، به او جواب داد [شعری خواند]:

من می روم و مرگ برای جوانمرد عار نیست؛

آنگاه که او قصد حق کرده و مسلمانانه جهاد می‌کند

او با جانش از مردان نیک دفاع می کند

و چون بمیرد مردم از مرگش ناراحت شوند».

راوی گفت: هنگامی که حر این سخن را از حسین (ع) شنید از وی فاصله گرفته و با یارانش از یک‌سو می‌رفت و حسین (ع) با یاران خود از سوی دیگر. تا به منزلی رسیدند. ناگهان چهار نفر از سوی کوفه آمدند و اسب نافع بن هلال (نافع بن هلال بَجَلی یا نافع بن هلال جَمَلی، صحابی امام علی و از شهدای کربلا. او در جنگ‌های جمل، صفین ونهروان شرکت داشت. نافع در منطقه «عُذَیب الهِجانات» به کاروان امام حسین (ع) پیوست و روز عاشورا در کربلا به شهادت رسید) را به نام کامل (نام اسب) همراه داشتند. راهنمای آنان طِرِّماح‌بن‌عدیّ (طرماح از قبیله طی بود. شیخ طوسی او را در شمار یاران امام علی (ع) وامام حسین (ع) آورده اند. پس از جنگ جمل امام علی (ع) در پاسخ نامۀ معاویه نامه‌ای نگاشت، طرماح آن نامه را به شام و نزد معاویه برد. وی از کوفیانی بود که در عذیب الهجانات با امام حسین (ع) دیدار کرد و ضمن خبردادنِ شهادت قیس بن مسهر و آگاه کردن امام از احوال کوفیان، پیشنهاداتی نیز به آن حضرت داد که مورد پذیرش او قرار نگرفت) در حالی که بر اسبش سوار بود می‌گفت:

«ای شترم! از اینکه تو را می‌رانم مترس

با سرعت زیاد قبل از طلوع فجر مرا برسان

به بهترین سواران و مسافران

تا بر جوانمرد والاتباری فرود آیی

بزرگوارِ آزاده‌، گشاده سینه‌ای

که خدا او را برای کار خیری آورده است

خداوندا تا روزگار باقی است او را نگهدار»

راوی گفت: چون طِرماح به حسین (ع) رسید، این اشعار را برای او خواند. حسین (ع) گفت: سوگند به خدا من امیدوارم آنچه از خدا به ما می‌رسد خیر باشد چه کشته شویم و چه پیروز.

حُربن یزید به سوی حسین(ع) و آن سواران آمد و گفت: این مردان کوفی از همراهان اولیه تو نیستند، من آنها را حبس کرده یا باز می‌گردانم. حسین گفت: من از آنان محافظت خواهم کرد، همچنانکه از خود حفاظت می‌کنم. اینان یاران و پشتیبانان من هستند و تو قول داده بودی در هیچ کاری متعرض من نشوی تا نامه‌ی ابن زیاد را دریافت نمایی. حُر گفت: درست است ولی اینها با تو نیامده بودند. حسین نیز گفت: ایشان یاران من و مانند کسانی هستند که همراه من آمده‌اند. به آنچه قول داده ای وفادار بمان، وگرنه با تو خواهم جنگید». آنگاه [حر] آنان‌ها را رها کرد.

 

 

 

 

سیدالشهدا: به عهد با لشکر حُر وفادارم

امام حسین(ع) در مواجهه با مشاوره‌های خیرخواهانه و گریزجویانه طِرِّماح بن عدیّ گفت: خدا به تو و قومت جزای خیر دهد؛ ولی بین ما و این قوم [سپاه حر] عهدی بسته شده که نمی‌توانم از آن تخلف کنم و نمی‌دانم سرانجام کار ما و ایشان چه خواهد شد.

یکی از گزارشگران جریان کربلا و شهادت امام حسین (ع) در عاشورای ۶۱ هجری، ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی (متوفی ۱۵۷ه.ق) است. وی شیعه امامی، تاریخدان و سیره‌نویس پُرکار و از مردم کوفه بود. سیره‌نویسان، ۳۲ کتاب به وی نسبت می‌دهند. ابومخنف در طبقه ابن اسحاق سیره نویس مشهور قرار دارد، گفته‌هایش مورد اعتماد بیشتر مورخان و بیش از همه طبری از او نقل کرده است.

درباره مقتل ابومخنف، کهن‌ترین مقتل واقعه کربلا

مقتل ابومخنف نخستین و کهن‌ترین مقتلی است که دو نسل بعد از واقعه کربلا توسط ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی مکتوب شده است. مقتل ابومخنف از دو طریق به دست ما رسیده است؛ اولی کتابی با عنوان مقتل‌الحسین (ع) و مصرع اهل‌بیته و اصحابه فی کربلا و مقاتلی نظیر آن که منسوب به ابومخنف اند و اغلب حاوی گزارش‌های ساختگی و سست در کنار شماری روایات مورد اعتماد نقل شده از او هستند. منبع قابل اعتماد دیگر مقتل ابومخنف کتاب تاریخ الرسل و الملوک طبری (متوفی ۳۱۰ ه.ق) است که حدود سه یا چهار نسل با ابومخنف فاصله دارد. در گذر زمان اصل کتاب از بین رفته و باقیمانده قابل اعتماد و اتکا از این مقتل همان ۱۱۳ روایتی است که در کتاب طبری ذکر شده، در عین اینکه کتاب‌های غیرمستند زیادی آمیخته با تحریف به نام مقتل ابومخنف منتشر شده‌اند.

ابومخنف چند سال بعد از واقعه کربلا متولد شده و وقتی مقتل را می نوشته شماری از شاهدان مستقیم واقعه کربلا هنوز در حیات بوده‌اند. از این رو روایت او از کربلا و وقایع پس و پیشِ این رویداد سوگناک، دست‌اول‌ترین منبع تاریخی در این زمینه به شمار می‌رود که به خاطر ثقه و متاخر بودن او در بسیاری جهات، فاقد تحریف و اضافه های ساختگی مقاتل بعدی و متاخر است؛ در منبع نقل شده از سوی طبری بر خلاف نسخه‌های دستکاری شدهٔ بعدی منسوب به ابومخنف، نکته‌های خلاف عقل و عرف برخلاف منابع اول به چشم نمی‌خورد.

به تناسب ایام منتهی به عاشورا و تاسوعای حسینی و حوادث مربوط به هر روز، فقره‌های از این مقتل گزینش خواهد شد که این مطلب ششمین قسمت از این مجموعه است. فقره‌هایی که به تصحیح، ترجمه، تدوین و استخراج حجت الله جودکی، پژوهشگر تاریخ، محقق و کتابشناسی مقاتل، از کتاب مقتل الحسین (انتشارات خیمه، چاپ دوم، ۱۳۹۴) و از منبع قابل اتکای این مقتل؛ یعنی تاریخ طبری نقل و در این مجموعه به تناسب روزها تدوین، گزینش و آماده شده است.

همچنین در گزارش‌هایی که نقل خواهد شد جهت تسهیل، زنجیره سلسله راویان ذکر شده در منبع اصلی حذف و تنها به راوی اصلی و حاضر در صحنه کفایت شده است. به علاوه برای آشنایی و کاوش بیشتر مخاطب با راویان، توضیحاتی مختصر درباره راویان اصلی ضمیمه مطلب شده است. در روایت‌ها هر جا عنوان “راوی گفت” می‌آید منظور همین راوی اصلی و ابتدایی است که درباره او توضیحاتی مختصر جهت آشنایی بیشتر آمده است.

فرامرز قریبیان در نقس قیس بن مسهر در فیلم سینمایی سفیر (1361)

امام از شهادت «قیس بن مُسهر» آگاه می‌شود

[امام حسین (ع) در اثنای گفت‌وگو با لشکر حُر و برخوردن به آنها بود که چهار سواره از کوفه به آنها رسیدند] حسین (ع) به ایشان گفت: از مردمی که پشت سر گذاشته‌اید (کوفه) خبر دهید. یکی از آن چهار سوار گفت: به اَشراف کوفه رشوه‌های زیادی داده و کیسه هایشان را پر کرده‌اند تا دوستی آنها را به دست آورده و به صفوف خویش بکشند. اکنون آنها علیه تو متحدند. اما دیگر مردم، دل هایشان با تو و شمشیرهایشان فردا علیه تو کشیده می‌شود. حسین (ع) گفت: بگویید که آیا فرستاده ام نزد شما آمد؟ گفتند: چه کسی؟ حسین گفت: قیس بن مُسهر صیداوی (قَیس بن مُسْهِر (مُسَهَّر) صَیداوی اَسدی، نامه‌رسان بین امام حسین (ع) ، کوفیان و مسلم بن عقیل که در قادسیه به دست نیروهای عبیدالله بن زیاد گرفتار شد و چند روز قبل ازواقعه عاشورا به شهادت رسید. نام وی در زیارت الشهدا آمده است. قبیله قیس به بنی صیدا معروف بودند، بنی صیداء طایفه‌ای از بنی اسد به شمار می‌آمد و به این دلیل در بعضی منابع، وی جزء شهدای بنی اسد است) گفتند: بله، حصین بن تمیم (رییس نگهبانان کوفه) او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد. ابن‌زیاد به او گفته بود تو و پدرت را لعنت کند. وی بر تو و پدرت درود فرستاد و ابن‌زیاد را لعنت کرد و از مردم خواست تو را یاری نمایند و گفت تو نزد آنان خواهی رفت. بنابراین دستور داد او را از بالای قصر به پایین انداختند. در این لحظه چشمان حسین پر از اشک شد و نتوانست جلوی گریه خود را بگیرد. سپس گفت: «ژمنهم من قضی نحبه و منهم من یا وما بدّلوا تبدیلا؛  از میان مؤمنان مردانی‏ اند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند؛ برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در [همین] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند. (سوره مبارکه احزاب، آیه۲۳) خدایا بهشت را منزل ما و ایشان قرار بده و ما و ایشان را مشمول رحمت و ذخیره های دلنشین پاداش خود بنما.

* طِرِّماح بن عدیّ (برای آشنایی به قسمت پنجم این مجموعه نگاه کنید) به حسین (ع) نزدیک شد و گفت: سوگند به خدا تعداد کمی نیرو با تو می‌بینم و اگر همین افراد که اکنون اطراف تو هستند [سپاه حر] با تو بجنگند قطعا همه‌ شما را از پای درخواهند آورد. من یک روز قبل از حرکت به سوی تو، در بیرون شهر کوفه جمعیت انبوهی دیدم که تاکنون ندیده بودم. از آنها پرسیدم، گفتند این اجتماع برای نشان دادن قدرت آنان است تا به سوی حسین(ع) فرستاده شوند. تو را به خدا قسم می‌دهم اگر می‌توانی یک قدم نیز جلوتر مرو، اگر می خواهی که به سرزمینی روی که خدا تو را از شرّ ایشان حفظ کند تا در کار خویش بنگری و کارهایی که انجام داده‌ای برایت روشن شود پس بیا تا تو را به کوهستان محفوظ خود (اَجَأ) ببرم؛ کوهی که ما را از ستم پادشاهان و هر دشمن سیاه و سرخی حفظ کرد. به خدا سوگند هرگز در آنجا ذلیل نشدیم. من همراه تو خواهم آمد تا تو را به آن روستا درآورم. سپس مردان قبیله طیّیء به سوی تو خواهند آمد. هرچه می‌خواهی در میان ما بمان. اگر اتفاقی هم رخ داد من عهده دار می شوم که بیست هزار مرد طائی (از قبیله طیّیء) شمشیر به دست برای تو آماده کنم. به خدا سوگند تا ایشان زنده اند، دست کسی به تو نخواهد رسید.

حسین (ع) گفت: خدا به تو و قومت جزای خیر دهد ولی بین ما و این قوم [سپاه حر] عهدی بسته شده که نمی‌توانم از آن تخلف کنم و نمی‌دانم سرانجام کار ما و ایشان چه خواهد شد.

طِرِّماح بن عدیّ می‌گوید: از او خداحافظی کردم و به او گفتم: خداوند شر جن و انس را از تو دور کند. از کوفه برای خانواده خود آذوقه آورده و خرجی ایشان همراه من است، پس می‌روم و آنها را به ایشان می‌رسانم سپس ان شاء‌الله به سوی تو بر می‌گردم. اگر به تو ملحق شدم، به خدا قسم مطمئناً از یاران تو خواهم بود.

حسین (ع) گفت: اگر این کار را انجام می‌دهی پس عجله کن، خدایت رحمت کند! … هنگامی که به خانواده خود رسیدم آنچه را همراه داشتم برای سامان زندگی آنها داده و وصیت نمودم. خانواده اطرافم را گرفته و می پرسیدند این مرتبه کارهایی انجام که تا امروز انجام نداده بودی. تصمیم خود را به ایشان گفتم و از راه بنی ثُعَل راه افتادم تا به نزدیکی عُذَیب الهِجانات (نام منطقه‌ای) رسیدم. سماعه بن بدر نزد من آمد و خبر شهادت حسین (ع) را داد. لذا برگشتم.

*عامر الشعبی (ابوعمرو عامر بن شراحیل شعبی حمیری کوفی، فقیه، محدث، شاعر، و از تابعین و ثقه بود او از همدانیان است. از ابن عباس و علی (ع) و عده زیادی از صحابه و تابعان نقل حدیث کرده است. فقیهی برجسته و دارای حافظه‌ای قوی بود) نقل‌کرد: حسین‌بن‌علی (رضی‌الله‌عنه) گفت: این خیمۀ کیست؟ گفته شد: خیمۀ عبیدالله‌بن‌حرالجُعَفی (عبیدالله‌بن‌الحرالجعفی از قبیله بنی سعد العشیره جُعفی بود. درباره تاریخ ولادت وی اطلاعی در دسترس نیست. جز اینکه به نظر می‌رسد در زمان قتل عثمان بن عفان جوان بوده است. عبیدالله از هواداران عثمان بود و پس از قتل عثمان به معاویه پیوست و در جنگ صفین علیه امام علی (ع) جنگید. عبیدالله پس از شهادت امام علی (ع) به کوفه رفت. پس از مرگ معاویه در سال ۶۰ هجری و تصمیم امام حسین (ع) برای آمدن به کوفه، عبیدالله از کوفه بیرون آمد تا با امام مواجه نشود)

حسین (ع) گفت: او را نزد من بخوانید و کسی را به دنبالش فرستاد. هنگامی که فرستاده پیش او رفت گفت: حسین بن علی(ع) تو را دعوت کرده است. عبیدالله‌بن‌حر گفت: إنا لله و إنا إلیه راجعون. به خدا سوگند به این جهت از کوفه خارج شدم که دوست نداشتم در کوفه باشم و حسین(ع) بدان جا بیاید. به خدا قسم نمی خواهم او را ببینم یا او مرا ببیند. فرستاده نزد حسین برگشت و موضوع را گفت.

حسین (ع) نعلین خویش را به پا کرد و نزد عبیدالله آمد. سلام کرد و نشست. سپس او را به همراهی خود دعوت نمود. عبیدالله همان سخن نخست خودرا برای حسین (ع) تکرار کرد. حسین (ع) گفت: پس اگر ما را یاری نمی کنی از خدا بترس از کسانی باشی که با ما می‌جنگند. به خدا قسم هرکس فریاد ما را بشنود و ما را یاری نکند، هلاک خواهد شد.

عبیدالله‌بن‌حُر گفت: هرگز این گونه نخواهد شد ان‌شاء‌الله. سپس حسین (ع) برخاست و به اردوی خود آمد.

 

 

 

 

امام‌حسین (ع): شروع‌کننده جنگ نخواهم بود!

تهران-ایرنا- زُهیر بن القین به امام حسین (ع) گفت: ای پسر رسول خدا! جنگ با این گروه [لشکر حُر] برای ما آسانتر از جنگیدن با کسانی است که بعدا خواهند آمد، به جان خودم سوگند سپاهی عظیم به جنگ ما خواهد آمد که قبلا هرگز کسی ندیده است، حسین(ع) گفت: «من شروع کنندۀ جنگ نخواهم بود!».

یکی از گزارشگران جریان کربلا و شهادت امام حسین (ع) در عاشورای ۶۱ هجری، ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی (متوفی ۱۵۷ه.ق) است. وی شیعه امامی، تاریخدان و سیره‌نویس پُرکار و از مردم کوفه بود. سیره‌نویسان، ۳۲ کتاب به وی نسبت می‌دهند. ابومخنف در طبقه ابن اسحاق سیره نویس مشهور قرار دارد، گفته‌هایش مورد اعتماد بیشتر مورخان و بیش از همه طبری از او نقل کرده است.

درباره مقتل ابومخنف، کهن‌ترین مقتل واقعه کربلا

مقتل ابومخنف نخستین و کهن‌ترین مقتلی است که دو نسل بعد از واقعه کربلا توسط ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی مکتوب شده است. مقتل ابومخنف از دو طریق به دست ما رسیده است؛ اولی کتابی با عنوان مقتل‌الحسین (ع) و مصرع اهل‌بیته و اصحابه فی کربلا و مقاتلی نظیر آن که منسوب به ابومخنف اند و اغلب حاوی گزارش‌های ساختگی و سست در کنار شماری روایات مورد اعتماد نقل شده از او هستند. منبع قابل اعتماد دیگر مقتل ابومخنف کتاب تاریخ الرسل و الملوک طبری (متوفی ۳۱۰ ه.ق) است که حدود سه یا چهار نسل با ابومخنف فاصله دارد.

در گذر زمان اصل کتاب از بین رفته و باقیمانده قابل اعتماد و اتکا از این مقتل همان ۱۱۳ روایتی است که در کتاب طبری ذکر شده، در عین اینکه کتاب‌های غیرمستند زیادی آمیخته با تحریف به نام مقتل ابومخنف منتشر شده‌اند.

ابومخنف چند سال بعد از واقعه کربلا متولد شده و وقتی مقتل را می نوشته شماری از شاهدان مستقیم واقعه کربلا هنوز در حیات بوده‌اند. از این رو روایت او از کربلا و وقایع پس و پیشِ این رویداد سوگناک، دست‌اول‌ترین منبع تاریخی در این زمینه به شمار می‌رود که به خاطر ثقه و متاخربودن او در بسیاری جهات، فاقد تحریف و اضافه های ساختگی مقاتل بعدی و متاخر است؛ در منبع نقل شده از سوی طبری بر خلاف نسخه‌های دستکاری شدهٔ بعدی منسوب به ابومخنف، نکته‌های خلاف عقل و عرف برخلاف منابع اول به چشم نمی‌خورد.

به تناسب ایام منتهی به عاشورا و تاسوعای حسینی و حوادث مربوط به هر روز، فقره‌هایی از این مقتل گزینش شده است که این مطلب هفتمین قسمت از این مجموعه است. فقره‌هایی که به تصحیح، ترجمه، تدوین و استخراج حجت الله جودکی، پژوهشگر تاریخ، محقق و کتابشناسی مقاتل، از کتاب مقتل الحسین (انتشارات خیمه، چاپ دوم، ۱۳۹۴) و نیز کتاب وَقعه الطَّفّ (بازسازی مقتل الحسین(ع) ابومخنف، انتشارات طه،چاپ اول) محمدهادی یوسفی غروی، به ترجمه محمدصادق روحانی و هر دو از منبع قابل اتکای این مقتل؛ یعنی تاریخ طبری نقل و در این مجموعه به تناسب روزها تدوین و گزینش و آماده شده است.

همچنین در گزارش‌هایی که نقل می شود جهت تسهیل، زنجیره سلسله راویان ذکر شده در منبع اصلی حذف و تنها به راوی اصلی و حاضر در صحنه کفایت شده است. به علاوه برای آشنایی و کاوش بیشتر مخاطب با راویان، توضیحاتی مختصر درباره راویان اصلی ضمیمه مطلب شده است. در روایت‌ها هر جا عنوان «راوی گفت» می‌آید منظور همین راوی اصلی و ابتدایی است که درباره او توضیحاتی مختصر جهت آشنایی بیشتر آمده است.

علی‌بن حسین(ع): آیا ما بر حقّیم پدر؟

عقبه بن سمعان (جهت آشنایی قسمت‌های پیشین مجموعه را نگاه کنید) نقل کرد: آخر شب حسین(ع) دستور داد آب برداریم و کوچ کنیم و چنین کردیم،‌ چون از قصر بنی مَقاتل گذشتیم بعد از ساعتی حسین(ع) را خواب سبکی گرفت سپس بیدار شد و می‌گفت: «إنا لله و انا الیه راجعون، و الحمدلله رب العالمین» و این را دو یا سه بار تکرار کرد. علی بن حسین [امام سجاد ع] سوار بر اسب نزد او آمد و گفت: «إنا لله و انا الیه راجعون و الحمدالله رب العالمین. ای پدر! فدایت شوم! چرا حمد خدا و استرجاع گفتی؟» حسین(ع) گفت: «پسرم! به خواب سبکی رفته و سواری را بر اسب در مقابل دیدم که گفت: این قوم می‌روند و مرگ در پی آنان است. پس دانستم که آن قوم ماییم که خبر مرگ مان را می‌دهد». علی بن حسین گفت: «ای پدر! خدا به تو بد ندهد. آیا ما بر حق نیستیم؟» حسین(ع) گفت: «قسم به کسی که همۀ بندگان به سویش برمی‌گردند، چرا [برحق ایم]». علی گفت: « پدرم.پس مهم نیست؛ براساس حق می میریم». حسین(ع) گفت: «خدا بهترین پاداشی را که پدری به فرزند خود داده است از طرف من به تو عنایت کند».

راوی گفت: هنگام صبح [حسین ع] فرود آمد و نماز صبح خواند و باعجله سوار شد و به طرف یارانش تاخت می خواست آنان را متفرق کند. ولی حربن یزید ایشان را باز می‌گرداند و حسین(ع) نیز او را منصرف می‌کرد. او تلاش زیادی کرد تا افرادش را به سوی کوفه بکشاند و حُر مانع میشد؛ پیوسته چنین بود و با هم مسیر را طی می کردند تا سرانجام به نینوا – جایی که حسین(ع) در آنجا فرود آمد – رسیدند.

در این هنگام مردی سوار بر اسب، مسلح و کمان بر دوش از سوی کوفه آمد. همه ایستاده و منتظر رسیدن او بودند. وقتی نزد آنان رسید، فقط بر حربن یزید و یارانش سلام کرد و نامه ای را از سوی عبیدالله بن زیاد به حُر تسلیم کرد که در آن نوشته شده بود:

«بعد از حمد و ثنای خدا؛ هنگامی که این نامه به دستت رسید و فرستادۀ من بر تو وارد شد بر حسین سخت بگیر و او را در سرزمین باز و بی آبی فرود آر! به فرستادۀ خود دستور داده‌ام همراه تو بوده و از تو جدا نشود تا خبر اجرای دستورات را برایم بیاورد.والسلام».

راوی گفت: هنگامی که حُر نامه را خواند به ایشان [حسین(ع) و یارانش] گفت: «این نامۀ امیر عبیدالله بن زیاد است که در آن دستور داده در مکانی که این نامه را دریافت می کنم، بر شما سخت بگیرم و این مرد فرستادۀ اوست. به وی دستور داده از من جدا نشود تا نظر و دستور او را اجرا کنم».

فرستاده ابن‌زیاد: آمده‌ام که امامم را اطاعت کرده باشم!

یزیدبن‌مهاصر ابوالشعثاء (یزید بن زیاد بن مهاصر مشهور به ابوالشعثاء کندی از شهدای کربلا. بنابر نقلی دیگر او در واقعه کربلا ابتدا در لشکر عمر بن سعد بود ولی وقتی دید پیشنهادهای امام حسین (ع) پذیرفته نشد، به سپاه امام پیوست) فرستادۀ عبیدالله را نگاه کرد و به او گفت:« آیا تو مالک‌بن‌نُسیر (مالک بن نُسَیر(بشیر) بَدِّی کِندی، از سپاهیان عمر بن سعد در واقعه کربلا بود. او در روز عاشورا شمشیری بر سر امام حسین(ع) زد و مورد نفرین آن حضرت قرار گرفت. او پس از واقعه کربلا به فقر و کم‌عقلی دچار گشت و سرانجام در قیام مختار کشته شد) هستی؟» گفت: «بله» وی یکی از افراد قبیلۀ کنده بود. یزیدبن‌زیاد به او گفت: «مادرت به عزایت بنشیند! برای چه اینجا آمده ای؟» گفت: «آمده‌ام که امامم را اطاعت کرده و بر بیعت خود وفادار باشم». ابوالشعثاء به او گفت: «خدایت را نافرمانی نموده و به قیمت هلاک خود، امامت را اطاعت و برای خود ننگ دنیا و آتش عقبا به دست آورده‌ای. خدای عزوجل گفت: « (و جعلناهم أئمه یدعون إلی النار و یوم القیامه لا ینصرون . ما آنان را پیشوا قرار دادیم که پیروان خود را به سوی دوزخ فرامی‌خوانند و روز قیامت بدون یاور می مانند). پس او امام توست! ».

امام: من شروع کنندۀ جنگ نخواهم بود

راوی گفت: حُر، حسین(ع) و یارانش را مجبور کرد در آن مکان بی ‌آب و آبادی منزل کنند. یاران امام گفتند: «بگذار در این روستا نینوا یا آن روستا یعنی غاضریه، یا این دیگری یعنی شُفَیّه فرود آییم». حر گفت: «نه؛ به خدا نمی توانم چنین کنم. امیر این مرد را به عنوان جاسوس برای من فرستاده است».

زهیر بن القین به حسین(ع) گفت: «ای پسر رسول خدا! جنگ با این گروه برای ما آسانتر از جنگیدن با کسانی است که بعدا خواهند آمد. به جان خودم سوگند سپاهی عظیم به جنگ ما خواهد آمد که قبلا هرگز کسی ندیده است. حسین(ع) گفت: «من شروع کنندۀ جنگ نخواهم بود». زهیر بن القین گفت: «بیا به این روستا رفته و در آنجا منزل بگیریم. زیرا همچون دژی در کنار فرات واقع شده است. اگر مانع ما شدند با آنها می‌جنگیم. زیرا جنگیدن با آنها آسان تر از جنگ با کسانی است که بعد می‌آیند. حسین(ع) گفت: «این چه روستایی است؟» گفت: «نام او العَقر است». حسین(ع) گفت: «خدایا از العَقر به تو پناه می برم!». سپس فرود آمد. آن روز پنجشنبه دوم محرم سال ۶۱ هجری بود. صبح هنگام عُمربن‌سعدبن‌ابی‌وقاص (پدرش سعد بن مالک(ابی‌وقاص) بن وهیب بن عبدمناف معروف به سعد بن ابی‌وقاص است. تاریخ تولد عمر بن سعد به درستی روشن نیست. برخی تولد او را در زمان پیامبر اسلام (ص) و برخی در سال کشته شدن عمر بن خطاب(۲۳ق/۶۴۴م) دانسته‌اند.به گفته طبری وی در ۱۷ق/۶۳۸م همراه پدرش در فتح عراق شرکت داشته و آن زمان نوجوان بوده است.در ۳۷ق /۶۵۷م، زمانی که ماجرای حکمیت میان امام علی(ع) و معاویه بن ابی سفیان در دومه الجندل اتفاق افتاد، عمر سعد پس از مشاهده اختلافات میان سران سپاه علی(ع) و معاویه، نزد پدرش رفت و او را تشویق به ادعای خلافت کرد، اما پدرش نپذیرفت.در ۵۱ق /۶۷۱م هم به درخواست ابن زیاد به همراه کسان دیگری برضد حجر بن عدی گواهی داد که حجر به فتنه‌انگیزی برخاسته و کافر شده است. این گواهی دستاویزی برای معاویه شد تا حجر و یارانش را در مرج عذراء به شهادت برساند) با چهار هزار نفر از دور از کوفه آمد.

تردید عمربن‌سعدابی‌وقاص

راوی گفت: علت آمدن ابن سعد به سوی حسین(ع) آن بود که ابن زیاد وی را در رأس چهارهزاره نفر از اهالی کوفه، به سوی دَستَبی فرستاده بود، زیرا اهالی دیلم شورش کرده و بر آنجا مسلط شده بودند. ابن زیاد فرمان حکومت ری را برای ابن سعد نوشته و به او دستور داده بود که به آنجا بروند.

ابن سعد، با سپاهیان به طرف حمام أعیَن حرکت کرد. هنگامی که حسین(ع) به سوی کوفه آمد، ابن زیاد عمر بن سعد را فراخواند و گفت: «به سوی حسین برو و وقتی از کار او فارغ شدی به مأموریت خود عازم شو». عمر بن سعد به او گفت: «خدایت رحمت کند! اگر می‌توانی مرا معاف کنی، چنین کن» عبیدالله گفت: «بله؛ ولی باید فرمان حکومت ری را به ما برگردانی!».

هنگامی که عبید الله به او چنین جواب داد، عمر بن سعد گفت: «امروز را به من مهلت بده تا فکر کنم». عمر بن سعد برگشت تا با نیک‌خواهانش مشورت نماید. وی با هر که مشورت کرد او را از این کار منع می‌نمود . حمزه بن المغیره بن شُعبه – خواهرزاده عمر – نزد او آمد و گفت: «دایی جان! تو را به خدا از این که به جنگ حسین رفته و عصیان خدا و قطع رحم نمایی منصرف شو! سوگند به خدا اگر حکومت بر همۀ زمین از آن تو باشد یا تو از دنیا و همۀ اموالت دست بکشی بهتر از آن است که با دست آلوده به خون حسین خدا را ملاقات نمایی». عمر بن سعد گفت: « ان شاء الله چنین خواهم کرد».

 

 

 

 

اگر آمدنم را خوش ندارید، بازمی‌گردم

تهران-ایرنا- امام حسین (ع) در پاسخ فرستادۀ عمر بن سعد و در توضیح چرایی آمدنش به کوفه گفت: مردم شهرتان برای من نامه فرستادند که به سوی ما بیا. ولی اگر آمدن مرا خوش نمی‌دارید، باز می‌گردم.

یکی از گزارشگران جریان کربلا و شهادت امام حسین (ع) در عاشورای ۶۱ هجری، ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی (متوفی ۱۵۷ه.ق) است. وی شیعه امامی، تاریخدان و سیره‌نویس پُرکار و از مردم کوفه بود. سیره‌نویسان، ۳۲ کتاب به وی نسبت می‌دهند. ابومخنف در طبقه ابن اسحاق سیره نویس مشهور قرار دارد، گفته‌هایش مورد اعتماد بیشتر مورخان و بیش از همه طبری از او نقل کرده است.

درباره مقتل ابومخنف، کهن‌ترین مقتل واقعه کربلا

مقتل ابومخنف نخستین و کهن‌ترین مقتلی است که دو نسل بعد از واقعه کربلا توسط ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی مکتوب شده است. مقتل ابومخنف از دو طریق به دست ما رسیده است؛ اولی کتابی با عنوان مقتل‌الحسین (ع) و مصرع اهل‌بیته و اصحابه فی کربلا و مقاتلی نظیر آن که منسوب به ابومخنف اند و اغلب حاوی گزارش‌های ساختگی و سست در کنار شماری روایات مورد اعتماد نقل شده از او هستند. منبع قابل اعتماد دیگر مقتل ابومخنف کتاب تاریخ الرسل و الملوک طبری (متوفی ۳۱۰ ه.ق) است که حدود سه یا چهار نسل با ابومخنف فاصله دارد. در گذر زمان اصل کتاب از بین رفته و باقیمانده قابل اعتماد و اتکا از این مقتل همان ۱۱۶ روایتی است که در کتاب طبری ذکر شده، در عین اینکه کتاب‌های غیرمستند زیادی آمیخته با تحریف به نام مقتل ابومخنف منتشر شده‌اند.

ابومخنف چند سال بعد از واقعه کربلا متولد شده و وقتی مقتل را می نوشته شماری از شاهدان مستقیم واقعه کربلا هنوز در حیات بوده‌اند. از این رو روایت او از کربلا و وقایع پس و پیشِ این رویداد سوگناک، دست‌اول‌ترین منبع تاریخی در این زمینه به شمار می‌رود که به خاطر ثقه و متاخر بودن او در بسیاری جهات، فاقد تحریف و اضافه های ساختگی مقاتل بعدی و متاخر است؛ در منبع نقل شده از سوی طبری بر خلاف نسخه‌های دستکاری شدهٔ بعدی منسوب به ابومخنف، نکته‌های خلاف عقل و عرف برخلاف منابع اول به چشم نمی‌خورد.

به تناسب ایام منتهی به عاشورا و تاسوعای حسینی و حوادث مربوط به هر روز، فقره‌های از این مقتل گزینش خواهد شد که این مطلب هشتمین قسمت از این مجموعه است. فقره‌هایی که به تصحیح، ترجمه، تدوین و استخراج حجت الله جودکی، پژوهشگر تاریخ، محقق و کتابشناسی مقاتل، از کتاب مقتل الحسین (انتشارات خیمه، چاپ دوم، ۱۳۹۴) و وَقعه الطَّفّ (بازسازی مقتل الحسین (ع) ابومخنف، انتشارات طه) محمدهادی یوسفی غروی به ترجمه محمدصادق روحانی و هر دو از منبع قابل اتکای این مقتل؛ یعنی تاریخ طبری نقل و در این مجموعه به تناسب روزها تدوین و گزینش و آماده شده است.

همچنین در گزارش‌هایی که نقل خواهد شد جهت تسهیل، زنجیره سلسله راویان ذکر شده در منبع اصلی حذف و تنها به راوی اصلی و حاضر در صحنه کفایت شده است. به علاوه برای آشنایی و کاوش بیشتر مخاطب با راویان، توضیحاتی مختصر درباره راویان اصلی ضمیمه مطلب شده است. در روایت‌ها هر جا عنوان راوی گفت می‌آید منظور همین راوی اصلی و ابتدایی است که درباره او توضیحاتی مختصر جهت آشنایی بیشتر آمده است.

عمربن‌سعد با لشکرش وارد نینوا می‌شود

عمر بن سعد، عُرزه بن قیس اَحمسی ( عُزْرَهِ (عُرْوَه) بْن قَیْس اَحْمَسی، فرمانده سواره نظام لشکر عمربن‌سعد در واقعه کربلا و از نویسندگان نامه های کوفیان به امام حسین (ع) بود که در روز عاشورا فرماندهی سپاه سواره نظام لشکر عمر بن سعد را برعهده داشت و پس از شهادت امام، از طرف ابن سعد، مأمور شد تا به همراه شمر، خولی و دیگران سرهای شهدای کربلا را نزد ابن زیاد ببرند) را نزد حسین (ع) فرستاد و گفت: برو و بپرس برای چه به اینجا آمده و چه می‌خواهد؟ عُرزه از کسانی بود که به امام حسین (ع) نامه نوشته بود. به همین جهت از رفتن نزد حسین (ع) حجالت کشید. عمر بن سعد این ماموریت را بر بقیه بزرگانی که با امام حسین (ع) نامه‌نگاری کرده بودند عرضه کرد. هیچ کدام نپذیرفتند و روی خوش نشان ندادند. کَثیر بن عبدالله شِعبی (کثیر بن‌ عبدالله شعبی‌، یکی از سربازان و نیروهای تحت امر عمر بن سعد بود که در کربلا حضور داشت. او در قتل زهیر بن قین شرکت داشت) که سوارکاری شجاع بود و چیزی مانع او نمی شد، برخاست و گفت: من به سوی او می روم. به خدا قسم اگر بخواهی او را خواهم کشت. عمربن سعد گفت: نه، نمی خواهم که او را بکشی؛ فقط بپرس برای چه آمده است.

کَثیر بن عبدالله به سوی حسین (ع) رفت. وقتی ابوثُمامه صائدی (عمرو بن عبدالله بن کعب معروف به اَبوثُمامه صائِدی ‌ از شهیدان کربلا و از اصحاب امام علی (ع) که در همه جنگ‌های دوران حکومت آن حضرت شرکت کرد. او در قیام مسلم بن عقیل فرماندهی قبیله‌های تمیم و هَمْدان را بر عهده داشت و پس از شهادت مسلم، در مسیر راه به امام حسین (ع) پیوست و روز عاشورا در کربلا به شهادت رسید. ابوثمامه روز عاشورا وقت نماز ظهر را به امام حسین (ع) اطلاع داد و به همین دلیل حضرت او را دعا کرد) او را دید، به امام حسین (ع) گفت: خدا کارت را اصلاح کند ای اباعبدالله! بدترین مردمان و بی باک‌ترین مردم بر خون و خونریزی و جنایتکارترینشان نزد تو می آید. سپس نزد او رفت و گفت: شمشیرت را بگذار. کَثیر گفت: نه، به خدا قسم چنین احترامی نخواهم گذاشت. من فقط یک فرستاده ام. اگر سخنم را بشنوید، پیامم را خواهم گفت وگرنه برمی‌گردم.

ابوثُمامه گفت: من قبضه شمشیرت را می گیرم و توسخنت را بگو، کَثیر گفت: نه، به خدا قسم، دستت به آن نخواهد رسید. ابوثُمامه گفت: پیغامت را به من بگو و من پیامت را به امام می‌رسانم و نمی‌گذارم به ایشان نزدیک شوی؛ زیرا توانسان فاجری هستی. آن دو همدیگر را دشنام دادند و سپس کَثیر به سوی عمربن سعد برگشت و او را از جریان مطلع ساخت.

سپس عمربن سعد، قره بن قیس حنظلی (قُرَّه بن قیس تَمیمی حَنظَلی، از سپاهیان عمر بن سعد در واقعه کربلا. برخی حوادث واقعه عاشورا مانند پیوستن حر بن یزید به امام حسین (ع)، عبور دادن اهل بیت امام بر اجساد شهدا و سخنان زینب (س) هنگامی که از کنار بدن برادرش می‌گذشت از وی نقل شده است. قره، در روز سوم محرم پیام عمر بن سعد را به امام حسین (ع) رساند و قبل از رساندن پاسخ امام به عمر سعد، حبیب بن مظاهر از وی خواست تا به یاران امام حسین (ع) بپیوندد) را فراخواند و گفت: وای برتوای قُرّه، برو حسین را ملاقات کن و بپرس برای چه آمده و چه می خواهد.

قره بن قیس نزد امام آمد. وقتی امام (ع) او را دیدند، فرمود: این فرد را می شناسید؟ حبیب بن مُظاهر گفت: بله، این فردی از طائفۀ حنظله و قبیله تمیم است و او پسر خواهر ماست و من او را به خوش فکری می‌شناختم و خیال نمی‌کردم در این معرکه وارد شده باشد. قُرّه آمد و به امام سلام کرد و پیام خود را رساند. امام فرمود: مردم شهرتان برای من نامه فرستادند که به سوی ما بیا. ولی اگر آمدن مرا خوش نمی دارید، باز می‌گردم. قُرّه بازگشت و سخن امام را به عمربن سعد خبر داد. عمر بن سعد گفت: امیدوارم که خدا مرا از جنگ و درگیری با حسین معاف کند و نامه ای در این باره به ابن زیاد نوشت.

نامه عمر بن سعد به ابن زیاد و جواب او نامه عمر بن سعد به عبیدالله بن زیاد رسید. در آن چنین نوشته شده بود؛

بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد، من زمانی که به حسین رسیدم، کسی را نزد او فرستادم و دلیل آمدنش را پرسیدم. او گفت: مردم این شهر برای من نامه نوشتند و فرستادگانشان بر من وارد شدند و از من خواستند که به سوی آنان بیایم. من نیز آمدم. ولی اگر آمدن مرا خوش نمی دارند و نظرشان تغییر کرده، باز خواهم گشت. وقتی نامه را بر ابن زیاد خواندند، گفت:

الآن إذ عَلُقَت مَخالِبُنا به     یرجو النجاهَ ولا حینَ مناصٍ

حال که او در چنگ ماست، امید نجات دارد؛ ولی دیگر مجال گریز نیست.

سپس در جواب عمر بن سعد نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد، نامه ات رسید و آنچه را نوشته بودی دریافتم. بیعت با یزید را بر حسین عرضه کن تا او و همه کسانی که با او هستند با یزید بیعت کنند. اگر بیعت کردند، در مورد او تصمیم خواهیم گرفت و السلام. وقتی جواب نامه رسید، عمر بن سعد گفت: گمان می کردم عبیدالله صلح را نپذیرد.

دیدار ابن سعد با امام حسین (ع)

امام حسین (ع) عمرو بن قَرَظَه بن کعب انصاری را به سوی عمر بن سعد فرستاد و به او پیام داد که: امشب بین دو لشکر به ملاقات من بیا.

عمر بن سعد همراه با بیست سوار بیرون آمد و حسین (ع) نیز همراه با همین تعداد به سویش رفت. وقتی این جماعت به هم رسیدند، امام حسین (ع) به یارانش دستور داد از او دور شوند و عمر بن سعد نیز همین دستور را به یارانش داد. امام و ابن سعد مدتی طولانی با هم صحبت کردند تا پاسی از شب گذشت. سپس هرکدام به همراه یارانش به لشگرگاه خود بازگشتند.

مردم در خصوص این ملاقات سخنانی از روی گمان می گفتند. آنها فکر می کردند حسین (ع) گفته است: بیا با من به نزد یزید بن معاویه برویم و لشکرهایمان را رها کنیم.

عمر گفته است: در این صورت خانه ام ویران می شود. امام (ع) نیز فرموده است: من دوباره آن را برای تو می سازم و عمر گفته است: در این صورت زمینم را از من خواهند گرفت. امام نیز فرموده است: در این صورت من از دارایی خودم در حجاز بهتر از آن را به تو خواهم داد. ولی عمر از این پیشنهاد استقبال نکرده است. مردم این سخنان را می گفتند و بینشان شایع بود بدون اینکه کسی از مذاکره آنان چیزی شنیده باشد یا به آن پی برده باشد.

همچنین گفته اند: امام حسین (ع) فرمود: یکی از این سه پیشنهاد را از من بپذیر: به همان جا که از آن آمده ام بازگردم؛ یا دست در دست یزید بن معاویه بگذارم تا او درباره من و خودش تصمیم بگیرد؛ یا مرا به یکی از مرزهای اسلامی که خودتان می خواهید تبعید کنید تا مانند یکی از آنان و در سود و زیان مثل ایشان باشم.

عُقبه بن سمعان می گوید: من همراه حسین (ع) بودم و با او از مدینه به مکه و از مکه به عراق رفتم و از او جدا نشدم تا به شهادت رسید و از گفت‌وگوهای امام با مردم در مدینه، مکه، بین راه، عراق و لشکرگاه تا روز شهادتش مطلبی نبود جز آنکه من شنیدم. آگاه باشید که به خدا قسم آنچه را مردم بین خودشان می گویند و گمان می‌کنند که امام حسین (ع) خواست دست در دست یزید بن معاویه گذارد یا او را به یکی از مرزهای مسلمانان بفرستند، هیچ کدام را نگفت؛ بلکه گفت: مرا رها کنید تا در این سرزمین پهناور بروم تا ببینیم کار مردم به کجا می انجامد.

نامه دوم عمر بن سعد به عبیدالله بن زیاد

عمر بن سعد نامه ای دیگر به عبیدالله بن زیاد نوشت: اما بعد، خدا جنگ را فرو نشاند و وحدت ایجاد کرد و کار امت را به سامان رساند. این حسین است که به من قول داده است به همان جایی که از آنجا آماده بازگردد یا ما او را به یکی از مرزهای اسلامی که خودمان می خواهیم، تبعید کنیم و او چون بقیه مسلمین در آنجا زندگی کند و در سود و زیان مانند آنان باشد یا نزد امیرمؤمنان یزید رفته، دست در دست او بگذارد تا یزید در خصوص او تصمیم بگیرد. در این حکم، رضایت و سامان امت است. وقتی عبیدالله نامه را خواند، گفت: این نامه مردی است که برای امیرش دل سوز و برای مردمش خیرخواه است. بله، من نیز می پذیرم.

در این هنگام شمر بن ذی الجوشن (شِمر بن ذی‌الجَوْشَن (کشته شده در ۶۶ ه.ق)، از تابعین و فرمانده سپاه عمر سعد در واقعه کربلا که به سبب تأثیرگذاری‌اش در این واقعه، از چهره‌های منفور نزد شیعیان است. از جمله اقدامات او در واقعه کربلا زمینه‌سازی شهادت مسلم بن عقیل، برافروختن آتش جنگ در روز عاشورا، فرماندهی جناح چپ لشکر عمر بن سعد، به شهادت رساندن امام حسین (ع)، حمله به خیمه‌ها و تلاش برای شهید کردن امام سجاد (ع) است. شمر پیش از آن، در جنگ صفین در سپاه امام علی (ع) بود؛ ولی بعدها در جمع دشمنان امام و خاندانش درآمد. در زیارت عاشورا از شمر با لعن و نفرین یاد شده است. او در مقابل مختار ثقفی شکست خورد و سر از تنش جدا شد) از جا برخاست و گفت: آیا چنین پیشنهادی را از حسین می‌پذیری حال آنکه او در سرزمین تو فرود آمده و کنار تو است به خدا قسم اگر از این سرزمین برود و دست در دست تو نگذارد، او به قدرت و سرافرازی و توبه ضعف و ناتوانی سزاوار خواهی بود، چنین فرصتی به او نده که این نهایت سستی است. او و یارانش را وادار کن در برابر فرمانت تسلیم شوند و در این صورت اگر او را مجازات کنی، حق چنین کاری را داری و اگر او را ببخشی، اختیارش با تو است. به خدا قسم به من خبر رسیده که حسین و عمر بن سعد بین دو لشکر نشسته اند و تمام شب را سخن گفته اند. عبیدالله بن زیاد گفت: چه پیشنهاد خوبی دادی، من نیز همین نظر را دارم.

سپس عبیدالله بن زیاد در جواب عمر بن سعد نوشت: اما بعد، من تو را نفرستادم تا دست از حسین (ع) بکشی یا با او مدارا کنی و او را به سلامتی و ماندن امیدوار نمایی یا نزد من از او شفاعت کنی. اگر حسین و یارانش به تصمیم ما گردن می نهند و تسلیم می شود، آنها را به سلامت نزد من بفرست و اگر نافرمانی کردند، بر آنها حمله کن تا آنها را بکشی و مُثله کنی؛ چرا که آنها سزاوار چنین رفتاری هستند. اگر حسین کشته شد، اسب بر سینه و پشت او بتازان که او سرکش، تفرقه افکن، عهدشکن و ستمگر است. مقصود من در این فرمانم این نیست که بعد از مرگ به او آسیبی برسد بلکه من با خود عهد کرده ام که اگر او را کشتم، این کار را با او انجام دهم. حال اگر چنین کردی، ما پاداش مامور فرمانبردار را به تو خواهیم داد و اگر نافرمانی می کنی، از ماموریت ما و لشکرمان کناره بگیر و سپاه را به شمر بن ذی الجوشن واگذار که ما فرمان‌مان را به او ابلاغ کرده ایم. والسلام.

سپس عبیدالله بن زیاد، شمر بن ذی الجوشن را خواست و گفت: این نامه را برای عمر بن سعد ببر. او باید از حسین و یارانش بخواهد به حکم من درآیند. اگر چنین کردند، عمر بن سعد آنها را سالم نزد من بفرستد و اگر فرمان نبردند، با آنها بجنگد. اگر ابن سعد چنین کرد، تونیز فرمانبردار او باش و اگر فرمان نبرد، تو با آنها بجنگ و سالار لشکر تو هستی و در این صورت عمر بن سعد را گردن بزن و سرش را برای من بفرست.

وقتی شمر بن ذی الجوشن نامه را گرفت، همراه با عبدالله بن ابی‌مُحِل بن حزام کلابی از جا برخاستند، عبدالله گفت: خدا کار امیر را سامان دهد؛ خواهرزادگان ما (عباس، عبدالله، جعفر و عثمان) همراه حسین اند. اگر صلاح می‌دانید که امان نامه ای برای آنها بنویسید، چنین کنید. عبیدالله گفت: بله، این کار موجب آسودگی ما است. سپس به کاتبش دستور داد تا امان نامه را بنویسد و عبدالله‌بن‌ابی‌مُحِل آن را به همراه غلامش، کُزمان فرستاد.

ورود شمر با نامه نزد عمربن سعد

شمر با نامه عبیدالله به سوی عمر بن سعد رفت و چون نزد او رسید و نامه را برایش خواند، عمر بن سعد گفت: وای بر تو؛ چه کردی؟ خدا مرگت دهد! چه زشت پیغامی برای من آورده ای. به خدا قسم گمان می‌کنم تو عبیدالله را از پذیرش نامه من بازداشتی. کاری را که امید داشتیم با صلح و سازش به پایان رسد، خراب کردی به خدا قسم حسین تسلیم نمی شود او روحیه ای تسلیم ناپذیر دارد.

شمر گفت: بگو بدانم چه خواهی کرد؛ آیا فرمان امیر را اجرا می کنی و با دشمنش می جنگی؟ اگر چنین نمیکنی، لشکر را به من واگذار کن.

عمر بن سعد گفت: نه ، این شرافت برای تو نخواهد بود و خودم عهده دار این مسؤولیت هستم و خود فرمان را اجرا می کنم. به خودت بپرداز و سرکرده پیاده نظام باش.

 

 

 

 

اباعبدالله: امشب را نماز بخوانیم و دعا و استغفار کنیم

تهران-ایرنا- امام حسین (ع) پس از یورش غافلگیرانه لشکر عمر بن سعد به برادرش عباس بن علی (ع) گفت: نزدشان برو و اگر توانستی کار آنها را تا فردا تأخیر بینداز و آنها را امشب از ما دور کن، شاید امشب برای خدای خود نماز بخوانیم و دعا و استغفار کنیم. خدا می‌داند من نماز و خواندن قرآن و دعا و استغفارِ زیاد را دوست دارم.

یکی از گزارشگران جریان کربلا و شهادت امام حسین (ع) در عاشورای ۶۱ هجری، ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی (متوفی ۱۵۷ه.ق) است. وی شیعه امامی، تاریخدان و سیره‌نویس پُرکار و از مردم کوفه بود. سیره‌نویسان، ۳۲ کتاب به وی نسبت می‌دهند. ابومخنف در طبقه ابن اسحاق سیره نویس مشهور قرار دارد، گفته‌هایش مورد اعتماد بیشتر مورخان و بیش از همه طبری از او نقل کرده است.

درباره مقتل ابومخنف، کهن‌ترین مقتل واقعه کربلا

مقتل ابومخنف نخستین و کهن‌ترین مقتلی است که دو نسل بعد از واقعه کربلا توسط ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی مکتوب شده است. مقتل ابومخنف از دو طریق به دست ما رسیده است؛ اولی کتابی با عنوان مقتل‌الحسین (ع) و مصرع اهل‌بیته و اصحابه فی کربلا و مقاتلی نظیر آن که منسوب به ابومخنف اند و اغلب حاوی گزارش‌های ساختگی و سست در کنار شماری روایات مورد اعتماد نقل شده از او هستند. منبع قابل اعتماد دیگر مقتل ابومخنف کتاب تاریخ الرسل و الملوک طبری (متوفی ۳۱۰ ه.ق) است که حدود سه یا چهار نسل با ابومخنف فاصله دارد. در گذر زمان اصل کتاب از بین رفته و باقیمانده قابل اعتماد و اتکا از این مقتل همان ۱۱۶ روایتی است که در کتاب طبری ذکر شده، در عین اینکه کتاب‌های غیرمستند زیادی آمیخته با تحریف به نام مقتل ابومخنف منتشر شده‌اند.

ابومخنف چند سال بعد از واقعه کربلا متولد شده و وقتی مقتل را می نوشته شماری از شاهدان مستقیم واقعه کربلا هنوز در حیات بوده‌اند. از این رو روایت او از کربلا و وقایع پس و پیشِ این رویداد سوگناک، دست‌اول‌ترین منبع تاریخی در این زمینه به شمار می‌رود که به خاطر ثقه و متاخر بودن او در بسیاری جهات، فاقد تحریف و اضافه های ساختگی مقاتل بعدی و متاخر است؛ در منبع نقل شده از سوی طبری بر خلاف نسخه‌های دستکاری شدهٔ بعدی منسوب به ابومخنف، نکته‌های خلاف عقل و عرف برخلاف منابع اول به چشم نمی‌خورد.

به تناسب ایام منتهی به عاشورا و تاسوعای حسینی و حوادث مربوط به هر روز، فقره‌های از این مقتل گزینش خواهد شد که این مطلب نهمین قسمت از این مجموعه است. فقره‌هایی که به تصحیح، ترجمه، تدوین و استخراج حجت الله جودکی، پژوهشگر تاریخ، محقق و کتابشناسی مقاتل، از کتاب مقتل الحسین (انتشارات خیمه، چاپ دوم، ۱۳۹۴) و وَقعه الطَّفّ (بازسازی مقتل الحسین(ع) ابومخنف، انتشارات طه،چاپ اول،۱۳۹۷) محمدهادی یوسفی غروی به ترجمه محمدصادق روحانی و هر دو از منبع قابل اتکای این مقتل؛ یعنی تاریخ طبری نقل و در این مجموعه به تناسب روزها تدوین و گزینش و آماده شده است.

همچنین در گزارش‌هایی که نقل خواهد شد جهت تسهیل، زنجیره سلسله راویان ذکر شده در منبع اصلی حذف و تنها به راوی اصلی و حاضر در صحنه کفایت شده است. به علاوه برای آشنایی و کاوش بیشتر مخاطب با راویان، توضیحاتی مختصر درباره راویان اصلی ضمیمه مطلب شده است. در روایت‌ها هر جا عنوان راوی گفت می‌آید منظور همین راوی اصلی و ابتدایی است که درباره او توضیحاتی مختصر جهت آشنایی بیشتر آمده است.

امان‌نامه ابن‌زیاد برای عباس و برادرانش

شمر آمد تا نزد یاران امام حسین (ع) رسید و گفت: خواهرزادگان ما کجایند؟ عباس، جعفر و عثمان، فرزندان علی (ع) بیرون آمدند و گفتند: چه شده و چه می‌خواهی؟ گفت: خواهرزادگان من. شما در امان هستید. آنها گفتند: اگر دایی ما هم باشی، خدا تو و امان تو را لعنت کند آیا به ما امان می دهی در حالی که پسر پیامبر امان ندارد؟

کُزمان، غلام عبدالله بن ابی مُحِل بن کِلابی نزد ایشان آمد و آنها را فراخواند و گفت: این امان نامه ای است که دایی شما برایتان فرستاده است. آنها گفتند: به دایی ما سلام برسان و به او بگو ما به امان نامه تو نیازی نداریم. امان خدا بهتر از امان پسر سمیه است.

ممانعت از رسیدن آب به امام حسین(ع) و یارانش

نامه ای از عبیدالله بن زیاد به عمر بن سعد به این مضمون رسید:

اما بعد، از دست یابی حسین و یارانش به آب ممانعت کن. آنها نباید قطره ای آب بنوشند؛ چنان که با (…) عثمان بن عفان چنین رفتاری شد.

عمر بن سعد، عَمرو بن حجّاج (عَمرو بن حَجّاج مَذحِجی زُبَیدی از فرماندهان لشکر عمر بن سعد در واقعه کربلا است. عمرو بن حجاج از کسانی بود که به امام حسین (ع) نامه نوشت و از آن حضرت خواست به کوفه بیاید. اما در روز عاشورا فرماندهی جناح راست سپاه عمر بن سعد و مسئولیت محاصره شریعه فرات را بر عهده داشت. عمرو، رئیس قبیله مذحج بود. هنگامی که ابن زیاد، هانی بن عروه را دستگیر کرد به همراه افراد قبیله‌اش جلوی دارالاماره اجتماع کردند، عمرو با اعلام خبر زنده بودن هانی بن عروه، آنان را برگرداند. او در روز عاشورا امام حسین (ع) را خارجی معرفی کرد که با واکنش امام مواجه شد. سپاهیان تحت فرماندهی او، مسلم بن عوسجه را به شهادت رساندند. وی در قیام مختار از مخالفان وی بود و پس از شکست شورش اشراف کوفه ناپدید شد) را همراه با ۵۰۰ نفر اسب سوار فرستاد و آنان در کنار نهر آب فرود آمدند و میان امام حسین (ع) و یارانش و آب حائل شدند و نگذاشتند قطره ای آب بردارند. این اقدام، سه روز قبل از شهادت امام حسین (ع) بود.

وقتی تشنگی بر امام حسین (ع) و یارانش شدت یافت، برادرش عباس بن علی (ع) علت را طلبید و او را همراه با سی سوار و بیست پیاده با بیست مَشک آب فرستاد. آنان شبانه نزدیک آب شدند. نافع بن هلال جَمَلی (نافع بن هلال بَجَلی یا نافع بن هلال جَمَلی، صحابی امام علی و از شهدای کربلا. او در جنگ‌های جمل، صفین و نهروان شرکت داشت. نافع در عذیب هجانات به کاروان امام حسین (ع) پیوست و روز عاشورا در کربلا به شهادت رسید. او در سخنانی حمایت و وفاداری خود را نسبت به امام حسین نشان می‌داد) پیشاپیش همه با پرچم حرکت می کرد. عمرو بن حجّاج گفت: کیستی؟ نافع خود را معرفی کرد.

عمرو گفت: برای چه آمدی؟ گفت: آمده ایم از آبی که مانع ما از آن شده اید بنوشیم. گفت: نوش جان. بنوش. گفت: نه، به خدا قسم در حالی که حسین و یارانش تشنه اند، نمی‌نوشم و اشاره به همراهانش کرد. آنها نیز جلو آمدند. عمرو گفت: راهی برای آب نوشیدن آنها نیست. ما اینجا مأموریم که مانع از رسیدن آب به آنها شویم.

وقتی پیادگان همراه نافع به او نزدیک شدند، به آنها گفت: مشک‌ها را پر کنید. پیادگان نیز با تلاش زیاد مشک ها را پر کردند. عمرو بن حجاج و یارانش به سوی ایشان هجوم آوردند. پس عباس بن علی و نافع بن هلال بر آنها یورش بردند و مانع آنها شدند؛ سپس به سوی یاران خود رفتند و گفتند: شما بازگردید و خود جلوی دشمن را گرفتند. عمرو بن حجاج و یارانش به سوی ایشان برگشتند و کمی آنها را به عقب راندند. یاران امام حسین (ع) مَشک‌ها را آوردند و نزد ایشان گذاشتند. نافع بن هلال در این شب مردی از یاران عمرو بن حجاج را زخمی کرد که بعدا زخم او وخیم شد و آن فرد بر اثر آن زخم مرد. بدین ترتیب او اولین کشته از سپاه عمر بن سعد بود که در آن شب مجروح شده بود.

یورش لشکر ابن سعد به سپاه امام حسین (ع)

عمر بن سعد بعد از نماز عصر یارانش را ندا داد: ای سپاهیان خدا، سوار شوید و شما را بشارت باد. مردم بر اسب‌ها سوار شدند. سپس عمر بن سعد بر حسین (ع) و یارانش تاخت. امام حسین (ع) در حالی که به شمشیر خود تکیه داشت، جلو خیمه خود نشسته بود که لحظه ای به خواب رفت. در این هنگام خواهرش زینب (ص) صدای صیحه اسب ها را شنید و نزد برادرش آمد و گفت: برادرجان، آیا صداهایی را که نزدیک می شود نمی شنوی؟ امام حسین (ع) سربلند کرد و فرمود: الآن پیامبر (ص) را در خواب دیدم که به من فرمود: تو نزد ما خواهی آمد. زینب بر صورت خود زد و گفت: ای وای بر من. امام حسین (ع) فرمود: خواهرجان. بر تو مصیبت وارد نشود. آرام باش، خدای رحمان تو را رحمت کند.

عباس بن علی گفت: برادر! لشکریان آمدند. امام حسین (ع) برخاست و فرمود: عباس، برادرجان، جانم فدایت، سوار شو و نزدشان برو و به آنها بگو: چه شده؟ چه تصمیمی دارید؟ و از هدفشان سؤال کن.

عباس همراه با بیست سوار، از جمله زُهیر بن قین و حبیب بن مُظاهر به طرف آنها رفت. عباس به آنها گفت: برای چه آمده اید و چه می خواهید؟ آنها گفتند: امیر فرمان داده از شما بخواهیم به حکم او گردن نهید یا شما را به فرمانبرداری مجبور خواهیم کرد. عباس گفت: عجله نکنید تا نزد ابوعبدالله بازگردم و سخن شما را به او بگویم. گفتند: برو، به او بگو و با جوابش نزد ما بیا.

عباس اسبش را تاخت و با سرعت به سوی امام بازگشت و خبر را به ایشان داد. در این مدت یاران عباس ایستاده، لشکریان را مخاطب قرار دادند. حبیب بن مُظاهِر به زُهیر بن قین گفت: اگر می خواهی تو با اینان سخن بگو و اگر می خواهی من سخن بگویم. زهیر گفت: تو پیش قدم شدی؛ پس خودت نیز با آنها سخن بگو.

حبیب بن مُظاهر خطاب به زُهیر بن قین به گونه ای که دیگران بشنوند گفت: آگاه باش که به خدا قسم در فردای قیامت چه بد گروهی هستند آنها که نزد خدا می روند در حالی که خاندان پیامبر و اهل بیت او و عابدان سخت کوش در سحرگاهان این شهر و بسیار یادکنندگان خدا را کشته‌اند. این سخن به گوش عزره بن قیس نیز رسید.

عزره بن قیس (عُزْرَهِ(عُرْوَه) بْن قَیْس اَحْمَسی، فرمانده سواره نظام لشکر عمر بن سعد در واقعه کربلا و از نویسندگان نامه های کوفیان به امام حسین (ع) بود که در روز عاشورا فرماندهی سپاه سواره نظام لشکر عمر بن سعد را برعهده داشت و پس از شهادت امام، از طرف ابن سعد، مأمور شد تا به همراه شمر، خولی و سرهای شهدای کربلا را نزد ابن زیاد ببرند. عزره در حکومت خلیفه اول، خالد بن ولید را در جنگ‌های شام همراهی کرد، در حکومت خلیفه دوم کارگزاری حلوان (شهری مرزی میان شام و عراق) را برعهده داشت و در حکومت معاویه نزد زیاد بن ابیه علیه حجر بن عدی شهادت داد) گفت: تو هر چه بتوانی خودت را پاک جلوه می دهی. زُهیر گفت: ای عزره! بلکه خدا او را پاک و هدایت کرده است. ای عزره. از خدا بترس من خیرخواه تو هستم. تو را به خدا قسم می‌دهم از کسانی مباش که گمراهان را بر کشتن انسان های پاک یاری می کنند.

عزره بن قیس گفت: ای زُهیر! تو نزد ما از یاران این خاندان نبودی؛ تو عثمانی بودی [مقصود از عثمانی کسانی هستند که عثمان را ولیّ خود می‌دانستند و معتقد بودند او بر حق بوده و مظلومانه کشته شده است] زُهیر گفت: آیا از جایگاه امروزم معلوم نیست که از یاران این خاندان هستم؟ به خدا قسم من هرگز نامه ای به او ننوشتم و فرستاده ای به سویش نفرستادم و وعدۀ یاری به او ندادم. ولی در مسیر به حضور او رسیدم و چون او را دیدم، به یاد پیامبر(ص) و منزلت او نزد پیامبر افتادم و دانستم که از طرف دشمنان او و گروه شما چه بر او پیش خواهد آمد. پس تصمیم گرفتم او را یاری کنم و در لشکر او باشم و جانم را فدای او کنم تا حق خدا و پیامبر را که شما آن را ضایع کردید حفظ کنم.

وقتی عباس به نزد امام حسین (ع) آمد و سخن عمر بن سعد را عرضه کرد، امام حسین (ع) فرمود: نزدشان برگرد و اگر توانستی کار آنها را تا فردا تأخیر بینداز و آنها را امشب از ما دور کن! شاید امشب برای خدای خود نماز بخوانیم و دعا و استغفار کنیم، خدا می‌داند من نماز و خواندن قرآن و دعا و استغفارِ زیاد را دوست دارم.

عباس بن علی اسب خود را تاخت تا به لشکریان رسید و گفت: ای مردم، اباعبدالله می خواهد امشب را به او مهلت دهید تا در این مورد فکر کند؛ چرا که تا کنون در این مورد سخنی بین او و شما مطرح نشده است. وقتی صبح شد، شما را خواهیم دید. اگر رضایت دادیم، همان می‌کنیم که شما می‌خواهید و از ما طلب می کنید و اگر نپذیرفتیم، خواسته شما را رد می کنیم.

حسین (ع) با این کار می خواست آنها را برای آن شب از خود دور کند تا کارهای خود را انجام دهد و به خانواده اش وصیت کند.

عمر بن سعد گفت: ای شمر! نظر تو چیست؟ شمر گفت: هر چه شما بگویید، شما فرمانده هستید و نظر، نظر شماست. عمر بن سعد گفت: ای کاش نبودم. سپس رو به مردم کرد و گفت: شما چه می گویید؟ عمرو بن حجاج بن سَلَمه گفت: سبحان الله! به خدا قسم اگر اینان از قوم دیلم (و از کفار) بودند و چنین فرصتی می خواستند، شایسته بود که به آنها فرصت می‌دادی.

قیس بن اشعث (قیس بن اشعث بن قیس کِنْدی، معروف به قیس قَطیفه از سپاهیان عمر بن سعد در واقعه کربلا است.قیس، از کسانی است که قبل از واقعه کربلا به امام حسین(ع) نامه نوشت و از آن حضرت خواست تا به کوفه بیاید، اما با تسلط ابن زیاد بر کوفه تغییر موضع داد. او در روز عاشورا در سپاه عمر بن سعد بود و در غارت خیمه‌ها نقش داشت و روپوش امام حسین (ع) را به غارت برد. وی از کسانی است که سرهای شهدای کربلا را نزد ابن زیاد بردند. پدرش اشعث بن قیس کندی رئیس قبیله کنده و کارگزار امام علی (ع) در آذربایجان بود.

هر چند او در جنگ صفین در لشکر آن حضرت بود، در تحریک خوارج علیه امام نقش داشت. قیس پس از پدرش رئیس قبیله کنده شد و هنگامی که سرهای شهدای کربلا را نزد ابن زیاد آوردند او رئیس این قبیله بود. گفته‌اند که او ۱۳ سر را با خود آورده است.) گفت: خواسته شان را بپذیر. به جان خودم قسم که فردا صبح با تو خواهند جنگید. عمربن سعد گفت: به خدا قسم اگر بدانم چنین می کنند، امشب را به آنها فرصت نمی‌دهم.

امام زین العابدین (ع) می فرماید: فرستاده ای از سوی عمر بن سعد به سوی لشکر امام حسین (ع) آمد و جایی ایستاد که صدای او را بشنوند و گفت: ما تا فردا به شما فرصت دادیم. اگر تسلیم شوید، شما را نزد امیر عبیدالله بن زیاد خواهیم برد و اگر نافرمانی کنید، شما را رها نخواهیم کرد.

 

 

زشت باد زندگی بعد از تو؛ یا اباعبدالله

تهران-ایرنا- امام در شب عاشورا بیعت را از همه برداشت و گفت: در تاریکی شب بروید. یاران یک به یک در بیان وفاداری از هم سبقت جستند و زندگی بعد از حسین (ع) را زشت و حقیر و شهادت با او را توفیق و سعادت شمردند.

یکی از گزارشگران جریان کربلا و شهادت امام حسین (ع) در عاشورای ۶۱ هجری، ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی (متوفی ۱۵۷ه.ق) است. وی شیعه امامی، تاریخدان و سیره‌نویس پُرکار و از مردم کوفه بود. سیره‌نویسان، ۳۲ کتاب به وی نسبت می‌دهند. ابومخنف در طبقه ابن اسحاق سیره نویس مشهور قرار دارد، گفته‌هایش مورد اعتماد بیشتر مورخان و بیش از همه طبری از او نقل کرده است.

درباره مقتل ابومخنف، کهن‌ترین مقتل واقعه کربلا

مقتل ابومخنف نخستین و کهن‌ترین مقتلی است که دو نسل بعد از واقعه کربلا توسط ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی مکتوب شده است. مقتل ابومخنف از دو طریق به دست ما رسیده است؛ اولی کتابی با عنوان مقتل‌الحسین (ع) و مصرع اهل‌بیته و اصحابه فی کربلا و مقاتلی نظیر آن که منسوب به ابومخنف اند و اغلب حاوی گزارش‌های ساختگی و سست در کنار شماری روایات مورد اعتماد نقل شده از او هستند. منبع قابل اعتماد دیگر مقتل ابومخنف کتاب تاریخ الرسل و الملوک طبری (متوفی ۳۱۰ ه.ق) است که حدود سه یا چهار نسل با ابومخنف فاصله دارد. در گذر زمان اصل کتاب از بین رفته و باقیمانده قابل اعتماد و اتکا از این مقتل همان ۱۱۶ روایتی است که در کتاب طبری ذکر شده، در عین اینکه کتاب‌های غیرمستند زیادی آمیخته با تحریف به نام مقتل ابومخنف منتشر شده‌اند.

ابومخنف چند سال بعد از واقعه کربلا متولد شده و وقتی مقتل را می نوشته شماری از شاهدان مستقیم واقعه کربلا هنوز در حیات بوده‌اند. از این رو روایت او از کربلا و وقایع پس و پیشِ این رویداد سوگناک، دست‌اول‌ترین منبع تاریخی در این زمینه به شمار می‌رود که به خاطر ثقه و متاخر بودن او در بسیاری جهات، فاقد تحریف و اضافه های ساختگی مقاتل بعدی و متاخر است؛ در منبع نقل شده از سوی طبری بر خلاف نسخه‌های دستکاری شدهٔ بعدی منسوب به ابومخنف، نکته‌های خلاف عقل و عرف برخلاف منابع اول به چشم نمی‌خورد.

به تناسب ایام منتهی به عاشورا و تاسوعای حسینی و حوادث مربوط به هر روز، فقره‌های از این مقتل گزینش خواهد شد که این مطلب دهمین قسمت از این مجموعه است. فقره‌هایی که به تصحیح، ترجمه، تدوین و استخراج حجت الله جودکی، پژوهشگر تاریخ، محقق و کتابشناسی مقاتل، از کتاب مقتل الحسین (انتشارات خیمه، چاپ دوم، ۱۳۹۴) و وَقعه الطَّفّ (بازسازی مقتل الحسین(ع) ابومخنف، انتشارات طه، چاپ اول،۱۳۹۷) محمدهادی یوسفی غروی به ترجمه محمدصادق روحانی و هر دو از منبع قابل اتکای این مقتل؛ یعنی تاریخ طبری نقل و در این مجموعه به تناسب روزها تدوین و گزینش و آماده شده است.

همچنین در گزارش‌هایی که نقل خواهد شد جهت تسهیل، زنجیره سلسله راویان ذکر شده در منبع اصلی حذف و تنها به راوی اصلی و حاضر در صحنه کفایت شده است. به علاوه برای آشنایی و کاوش بیشتر مخاطب با راویان، توضیحاتی مختصر درباره راویان اصلی ضمیمه مطلب شده است. در روایت‌ها هر جا عنوان راوی گفت می‌آید منظور همین راوی اصلی و ابتدایی است که درباره او توضیحاتی مختصر جهت آشنایی بیشتر آمده است.

بیعتی بر شما نیست، بروید

*علی بن حسین(ع) فرمود: نزدیک شب بعد از اینکه عمر بن سعد بازگشت، امام حسین (ع) یارانش را جمع کرد. من نیز در حالی که بیمار بودم به ایشان نزدیک شدم تا صدای ایشان را بشنوم. شنیدم که پدرم به یارانش می‌گفت:

خداوند تبارک و تعالی را به بهترین وجه ثنا می‌گویم و او را بر آسایش و سختی ستایش می‌کنم. خداوندا تو را سپاس که ما را با نبوت گرامی داشتی و قرآن را به ما آموختی و ما را در دین فقیه و دانا کردی و به ما گوش و چشم و دل دادی و ما را از مشرکان قرار ندادی. اما بعد، من یارانی بهتر از یاران خودم و خاندانی نیکوکارتر و وفادارتر از خاندان خود نمی شناسم. خدا از طرف من برای همه شما پاداش خیر قرار دهد آگاه باشید که من گمان می‌کنم روز جنگ ما با این لشکریان فردا باشد. بدانید که من در مورد شما اندیشیدم. همه شما بروید و بیعتی بر شما نیست. از سوی من هیچ عهد و پیمانی بر ذمه شما نیست. این شب است که شما را فراگرفته؛ آن را وسیله فرار خود قرار دهید، هرکدام از شما دست فردی از خاندان مرا بگیرد و با خود ببرد. در شهرهای خود متفرق شوید تا خداوند فرج و گشایش خود را برساند. این لشکریان دنبال من هستند و اگر مرا بیابند، از تعقیب دیگران دست برمی دارند.

بعد از شما زندگی کنیم؟

*ابتدا عباس شروع به سخن کرد و گفت: چرا چنین کنیم؟ برای اینکه بعد از شما زندگی کنیم؟ خدا چنین روزی را هرگز نیاورد. سپس برادرانش و پسران امام حسین (ع) و پسران برادرش امام حسن (ع) و دو پسر عبدالله بن جعفر، محمد و عون، سخنانی شبیه سخنان او گفتند.

امام حسین(ع) فرمود:«ای پسران عقیل، شهادت مسلم شما را بس است. شما بروید، به شما اجازه دادم.

آنها گفتند: مردم چه می‌گویند. می گویند که ما بزرگ و آقایمان و فرزندان عمویمان را که بهترین عموبود رها کردیم و با ایشان تیری نینداختیم و همراهشان نیزه ای نزدیم و با شمشیر نجنگیدیم و ندانستیم که چه کردند. نه، به خدا قسم چنین نمی کنیم بلکه جان و مال و خانواده هایمان را فدایت می‌کنیم و همراه با تو می جنگیم تا به همان سرنوشت شما دچار شویم زشت باد زندگی بعد از تو.

*مسلم بن عوسجه اسدی (مُسْلِم بن عَوْسَجَه اَسَدی (شهادت ۶۱ ه.ق از صحابه رسول خدا (ص) و از شهدای کربلاست. او را مردی شریف، عابد و اهل مروت و سخاوت دانسته‌اند. او در قیام مسلم بن عقیل در کوفه، فرماندهی قبایل مذحج و بنی اسد را بر عهده داشت. پس از شهادت مسلم بن عقیل به امام حسین پیوست. وی نخستین شهید روز عاشوراست. فرزندش نیز در این واقعه به شهادت رسید.) برخاست و گفت: آیا ما تو را ترک بگوییم بدون آنکه در پیشگاه خدا برای ادا نکردن حق تو عذری داشته باشیم. به خدا قسم تو را تنها نخواهم گذاشت تا نیزه ام را در سینه هایشان بشکنم و تا وقتی قبضه شمشیرم به دستم هست با آن ضربه بزنم و هرگز تو را ترک نخواهم کرد و اگر سلاحی برای جنگیدن با ایشان نداشته باشم، در برابر تو آنها را با سنگ خواهم زد تا همراه تو کشته شوم.

فقط یک بار کشته شدن است.آنهم فدای تو

سعیدبن‌عبدالله‌حنفی (سعید (سعد) بن عبدالله حنفی، (شهادت ۶۱ ه.ق) از شهدای واقعه کربلاست. او از شیعیان کوفه بود که برخی نامه‌های کوفیان و امام حسین (ع) را به یکدیگر می‌رساند. او همچنین نامه مسلم بن عقیل را به امام رساند و پس از آن با کاروان آن حضرت همراه شد) گفت: به خدا قسم ما تو را تنها نخواهیم گذاشت تا خدا بداند ما حق تو را در غیاب پیامبر (ص) نگه داشتیم. به خدا قسم اگر بدانم کشته می شوم، سپس زنده می شوم، سپس زنده سوزانده می‌شوم و خاکستر شده پراکنده می شوم و این کار هفتاد بار تکرار می شود، تو را تنها نخواهم گذاشت تا در پیشگاه تو جان دهم. حال که فقط یک بار کشته شدن است و پس از آن کرامتی است که هرگز پایانی برای آن نیست، چرا چنین نکنم؟

زُهیر بن قین گفت: به خدا سوگند دوست دارم کشته شوم، دوباره زنده شوم و باز کشته شوم و تا هزار بار این کشته شدن تکرار شود و خدا با این کشته شدنم کشته شدن را از تو و از جوانان خانواده ات بردارم.

دیگر یاران امام نیز به سخن درآمدند و گفتند: به خدا تو را تنها نخواهیم گذاشت، بلکه جان های خود را فدای تو می کنیم و با گلو و پیشانی و دست های خود از تو مراقبت می‌کنیم. هر گاه کشته شویم، وفا کرده ایم و به واجب خود عمل نموده ایم. همه یاران امام سخنانی شبیه همین سخنان بیان کردند.

اُف بر دوستی تو، ای روزگار

*علی بن حسین (ع) فرمود: در آن شبی که فردای آن پدرم به شهادت رسید، من نشسته بودم و عمه ام زینب مرا پرستاری می کرد که پدرم از یارانش جدا شد و به خیمه اش رفت. حُوَی غلام ابوذر غفاری نزد او بود و شمشیرش را تیز و صیقلی میکرد و پدرم این شعر را می خواند:

یا دهر أی لک من خلیل / کم لک بالإشراق والأصیل

من صاحب أو طالب قتیل /  والدهر لایقنع بالبدیل

وإنما الأمر إلی الجلیل / وکل حی سالک سبیل

ای روزگارا اف بر دوستی تو باد، چه روزها و شب ها که دوستان و هواخواهانت را کشتی و روزگار کسی را به جای آنان نمی پذیرد. کار فقط به دست خدای بزرگ است و هر زنده ای راه من را که مرگ است خواهد پیمود.

پدرم دو یا سه بار این شعر را تکرار کرد تا اینکه کاملا آن را شنیدم و مقصود او را فهمیدم. پس گریه راه گلویم را بست؛ اشک هایم را فرو خوردم و آرامش خود را حفظ کردم و دانستم که بلا نازل شده است. ولی عمه ام چون زن بود و زنان نازک دلند و نالان می‌شوند، وقتی این اشعار را شنید، نتوانست خود را نگه دارد و از جای برجست و در حالی که لباسش بر زمین می کشید و سربرهنه نزد برادر رفت و گفت: آه از این مصیبت. ای کاش مرگم فرا می رسید. امروز مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن را از دست دادم، ای جانشین رفتگان و پناه بازماندگان.

امام حسین (ع) فرمود: خواهر عزیزم، شیطان بردباری تو را نرباید.

عمه ام زینب گفت: پدر و مادرم به فدایت ای اباعبدالله، آیا تسلیم مرگ شده ای؟ جان فدایت.

امام حسین (ع) اندوه خود را فرو خورد و چشمانش پر اشک شد و گفت: کبوتر را اگر شبی واگذارند، می‌خوابد. [ضرب المثل].

عمه ام گفت: وای بر من، آیا مظلومانه کشته می شوی؟ به خاطر این، جراحت قلبم بیشتر می شود و بر من سخت تر می آید و صورت خود را خراشید و دست در گریبان کرد و آن را درید و از هوش رفت.

امام حسین (ع) برخاست و آب به صورت او پاشید و به او گفت: خواهر عزیزم، تقوا پیشه کن و به تسلی خدا خود را آرام کن و بدان که همه زمینیان می‌میرند و از آسمانیان کسی باقی نمی ماند و جز خدا همه چیز از بین می رود؛ خدایی که زمین را به قدرت خود آفرید و آفریدگان را برمی انگیزد و همه به سوی او برمی گردند در حالی که او تنهاست. پدرم از من بهتر بود؛ مادرم از من بهتر بود و برادرم از من بهتر بود و الگوی من و ایشان و همه مسلمانان، پیامبر خداست.

*امام حسین ع او را با این سخنان آرام کرد و گفت: خواهرجان تو را به خدا قسم می‌دهم و به این قسم وفادار باش که در فراق من گریبان چاک مکن و صورت خود مخراش و واویلا نگو و از خدا مرگ نخواه.

سپس عمه ام را آورد تا کنار من نشاند و نزد یارانش رفت و دستور داد تا خیمه هایشان را نزدیک هم برپا کنند و طناب های آنها را در هم فرو برند، به گونه ای که خودشان بین خیمه ها باشند و فقط از یک طرف با دشمن مواجه شوند

امام حسین (ع) مقداری نی و هیزم به پشت خیمه ها که پست تر و مانند جوی آبی بود، آورد. یاران امام شبانه آنجا را به صورت خندقی کندند و نی‌ها و هیزم ها را در آن ریختند و گفتند: گر به ما حمله کردند، اینها را آتش می زنیم تا نتوانند از پشت به ما حمله کنند و فقط از یک سو با دشمن می جنگیم.

*امام حسین (ع) و یارانش تمام شب را به نماز و استغفار ودعا و تضرع پرداختند. ضحاک بن عبدالله مشرقی همدانی (ضحاک فرزند عبدالله مشرقی از قبیله همدان بود. اطلاعات چندانی از زندگی او در دست نیست. همین اندازه معلوم است که او علاوه بر یاری امام حسین (ع) در کربلا، در زمان امامت امام سجاد (ع) زنده بوده و شیخ طوسی وی را از اصحاب امام سجّاد (ع) نام برده است. او پس از اینکه با سپاه عمر بن سعد جنگید و چند تن را کشت، در واپسین لحظات روز عاشورا از نبرد گریخت. ضحاک بن عبدالله از گزارشگران واقعه کربلا در کوفه است. طبری نقل کرده ضحاک به همراه مالک بن نضر ارحبی، در میانه راه کاروان حسینی به سوی کوفه، با امام حسین (ع) ملاقات کردند. امام حسین (ع) آن دو نفر را به یاری خود خواند، وقتی آنان عذر خواستند امام (ع) علت عدم همراهی‌شان را جویا شد. مالک بن نضر گفت: من بدهی و نان‌خور دارم. اما ضحاک دعوت امام را مشروط قبول کرد و گفت: من هم فردی عیالوارم و به مردم مقروض هستم؛ اما اگر به من اجازه دهی، هنگامی که هیچ جنگجویی در کنارت نیافتم، بازگردم و فقط تا آنجا برایت بجنگم که برایت سودمند باشد و بتوانم از تو دفاع کنم. امام (ع) پذیرفت) که از میان اصحاب امام حسین (ع) تنها او نجات پیدا کرد، می گوید: تعدادی از سواران لشکر دشمن که از ما مراقبت می کردند از کنار ما گذشتند و امام حسین (ع) این آیات را می خواند:

وَلَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ. مَا کَانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی مَا أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَلَکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشَاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَإِنْ تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ؛ و کافران هرگز مپندارند که چون مهلتشان می‌دهیم به سود آنان است، تنها [از آن روی‏] به آنان مهلت [و میدان‏] می‌دهیم که تا سرانجام بر گناهان خویش بیفزایند و عذاب خفت‏باری [در کمین‏] دارند. خداوند نمی‌‏خواهد مؤمنان را به حالی که شما دارید رها کند، مگر آنکه پاک را از پلید جدا کند، و خداوند نمی‌خواهد شما را از غیب آگاه سازد، ولی هرکس را که بخواهد از پیامبرانش بر می‌گزیند، پس به خداوند و پیامبرانش ایمان بیاورید، و اگر ایمان بیاورید و پرهیزگاری کنید، پاداش بزرگی خواهید داشت‏. (سوره مبارکه آل عمران، آیات ۱۷۸ و ۱۷۹)

مردی از آن گروه این آیات را شنید و گفت: به خدای کعبه قسم، ما همان پاکان هستیم که از شما جدا شده ایم. من او را شناختم و به بُریر بن خضَیر همدانی (بُرَیر بن خُضَیر هَمْدانی مِشْرَقی، منسوب به مِشرَق، شاخه‌ای از قبیله هَمْدانِ یمن است. وی از خاندان بنی مشرق از قبیله هَمْدانِ و ساکن کوفه بوده است. قاری سرشناس کوفه بود که در مسجد کوفه به تدریس قرآن اشتغال داشت. وی از شیعیان و ارادتمندان خاص اهل بیت پیامبر (ص) و ازتابعین و یاران امیرالمؤمنین و از یاران امام حسین(ع) بود. مجادلۀ او قبل از جنگ، با عمر سعد، ابوحرب، یزید بن معقل و کوفیان، نشان از شجاعت او در کلام و در دفاع از خاندان پیامبر (ص) دارد) گفتم: «میدانی این فرد کیست ؟» گفت: نه. گفتم: این ابوحرب، عبدالله بن شَهر سُبَیعی است. او مردی دلقک و مفت‌گو و البته شجاع و جسور بر کشتن است و سعید بن قیس به خاطر جنایتی او را مدتی زندانی کرده بود.

بریر بن خضیر به او گفت: ای فاسق! آیا خدا تو را در زمره پاکان گذاشته است؟ ابوحرب گفت: توکیستی؟ بُریر گفت: من بریر بن خضیر هستم. ابوحرب گفت: إنا لله وإنا الیه راجعون. بر من سخت است، به خدا قسم کشته خواهی شد. ای بُریر به خدا قسم کشته خواهی شد.

بریر گفت: ای ابوحرب آیا نمی‌خواهی از گناهان بزرگت به سوی خدا توبه کنی؟ به خدا قسم ما همان پاکان هستیم و شما همان ناپاکان.

ابوحرب با تمسخر گفت: و من بر این مطلب گواه هستم. بریر به او گفت: وای بر تو! آیا دانستن برای تو سودی ندارد؟ ابوحرب گفت: قربانت بروم. اگر من توبه کنم چه کسی هم صحبت یزید بن عُذره عَنزی که همراه من است بشود؟ بریر گفت: چه تصمیم زشتی گرفتی! در همه حال حماقت می‌کنی. سپس از ما جدا شد و رفت.

 

خدایا، از کردار اینان به تو شکایت می‌کنم

تهران-ایرنا- مردی (از لشکر عمر به سعد) خشمگین شد و امام را با تیر زد. تیر در گلوی ایشان نشست. حسین (ع) تیر را کشید و دست زیرگلوی خود گرفت و وقتی دو کف دستش پر شد به آسمان پاشید و گفت: خدایا، از آنچه با پسر دختر پیامبرت می‌کنند به تو شکایت می‌کنم.

یکی از گزارشگران جریان کربلا و شهادت امام حسین (ع) در عاشورای ۶۱ هجری،  ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی (متوفی ۱۵۷ه. ق)  است. وی شیعه امامی، تاریخدان و سیره‌نویس پُرکار و از مردم کوفه بود. سیره‌نویسان، ۳۲ کتاب به وی نسبت می‌دهند. ابومخنف در طبقه ابن اسحاق سیره نویس مشهور قرار دارد، گفته‌هایش مورد اعتماد بیشتر مورخان و بیش از همه طبری از او نقل کرده است.

درباره مقتل ابومخنف، کهن‌ترین مقتل واقعه کربلا

مقتل ابومخنف نخستین و کهن‌ترین مقتلی است که دو نسل بعد از واقعه کربلا توسط ابومِخنَف لوط‌بن‌یحیی‌ازدی غامدی مکتوب شده است. مقتل ابومخنف از دو طریق به دست ما رسیده است؛ اولی کتابی با عنوان مقتل‌الحسین (ع) و مصرع اهل‌بیته و اصحابه فی کربلا و مقاتلی نظیر آن که منسوب به ابومخنف اند و اغلب حاوی گزارش‌های ساختگی و سست در کنار شماری روایات مورد اعتماد نقل شده از او هستند. منبع قابل اعتماد دیگر مقتل ابومخنف کتاب تاریخ الرسل و الملوک طبری (متوفی ۳۱۰ ه. ق) است که حدود سه یا چهار نسل با ابومخنف فاصله دارد. در گذر زمان اصل کتاب از بین رفته و باقیمانده قابل اعتماد و اتکا از این مقتل همان ۱۱۶ روایتی است که در کتاب طبری ذکر شده، در عین اینکه کتاب‌های غیرمستند زیادی آمیخته با تحریف به نام مقتل ابومخنف منتشر شده‌اند.

ابومخنف چند سال بعد از واقعه کربلا متولد شده و وقتی مقتل را می‌نوشته شماری از شاهدان مستقیم واقعه کربلا هنوز در حیات بوده‌اند. از این رو روایت او از کربلا و وقایع پس و پیشِ این رویداد سوگناک، دست‌اول‌ترین منبع تاریخی در این زمینه به شمار می‌رود که به خاطر ثقه و متاخر بودن او در بسیاری جهات، فاقد تحریف و اضافه‌های ساختگی مقاتل بعدی و متاخر است؛  در منبع نقل شده از سوی طبری بر خلاف نسخه‌های دستکاری شدهٔ بعدی منسوب به ابومخنف، نکته‌های خلاف عقل و عرف برخلاف منابع اول به چشم نمی‌خورد.

به تناسب ایام منتهی به عاشورا و تاسوعای حسینی و حوادث مربوط به هر روز، فقره‌های از این مقتل گزینش خواهد شد که این مطلب یازدهمین قسمت از این مجموعه است. فقره‌هایی که به تصحیح، ترجمه، تدوین و استخراج حجت الله جودکی،  پژوهشگر تاریخ، محقق و کتابشناسی مقاتل، از کتاب مقتل الحسین (انتشارات خیمه، چاپ دوم، ۱۳۹۴) و وَقعه الطَّفّ (بازسازی مقتل الحسین (ع) ابومخنف، انتشارات طه، چاپ اول، ۱۳۹۷) محمدهادی یوسفی غروی به ترجمه محمدصادق روحانی و هر دو از منبع قابل اتکای این مقتل؛ یعنی تاریخ طبری نقل و در این مجموعه به تناسب روزها تدوین و گزینش و آماده شده است.

همچنین در گزارش‌هایی که نقل خواهد شد جهت تسهیل، زنجیره سلسله راویان ذکر شده در منبع اصلی حذف و تنها به راوی اصلی و حاضر در صحنه کفایت شده است. به علاوه برای آشنایی و کاوش بیشتر مخاطب با راویان، توضیحاتی مختصر درباره راویان اصلی ضمیمه مطلب شده است. در روایت‌ها هر جا عنوان راوی گفت می‌آید منظور همین راوی اصلی و ابتدایی است که درباره او توضیحاتی مختصر جهت آشنایی بیشتر آمده است.

صبح عاشورا

ابن سعد در روز عاشورا (روز شنبه یا جمعه)  نماز صبح را خواند و با کسانی که همراهش بودند، بیرون آمد. عمر بن سعد، عَمرو بن حجاج  را بر جناح راست سپاه خود و شمر بن ذی الجوشن را بر جناح چپ گمارد. امیر سواره نظام را عُزره بن قیس و امیر پیاده نظام را شَبَث بن رِبعی ریاحی تمیمی قرار داد و پرچم را به غلام خود ذُوَید داد.

هنگام صبح [عاشورا] که سواران به سوی امام حسین (ع) آمدند، ایشان دست به دعا برداشت و فرمود:

خدایا! تو مایه اطمینان من در هر گرفتاری و امید من در هر سختی هستی و در هر چه بر سر من می آید، مایه اطمینان و سرمایه من می باشی، چه بسیار مشکلاتی بود که قلب در آن ضعیف می شود و اندیشه به جایی نمی‌رسد و دوست در آن تنهایم می گذارد و دشمن مرا شماتت می کند و من آن را به تو واگذار کردم و شکایت آن نزد تو آوردم؛ زیرا من از غیر تو روی گردانده ام و تو آن گره را گشودی و آن غم را برطرف کردی. تو ولیّ هر نعمت و صاحب هر خوبی و نهایت هر خواسته ای هستی

ضحاک بن عبدالله مشرقی هَمدانی می گوید: وقتی لشکریان به سوی ما آمدند و دیدند نی و هیزمی را که پشت سر خود جمع کرده بودیم آتش زده ایم تا از پشت سر به ما حمله نکنند، یکی از آنان که تجهیزات جنگی کاملی به همراه داشت اسبش را به سوی ما دواند و با ما سخن نگفت و از جلوی خیمه‌های ما گذشت و به خیمه‌های ما نگاه کرد و هیزم‌های شعله‌ور را دید. آنگاه با صدای بلند فریاد کشید: ای حسین قبل از روز قیامت، در دنیا به استقبال آتش رفته اید؟

امام حسین (ع) فرمود: این کیست؟ گویا شمر بن ذی الجوشن است. یارانش گفتند: خدا کار تو را به سامان آرد،  آری خودش است. امام فرمودند: ای پسر زن بُزچران،  تو به داخل شدن در آتش سزاوارتری.

مُسلم بن عَوسَجه گفت: ای پسر پیامبر،  جانم فدایت،  آیا او را با تیر نزنم؟ او در تیررس من است. تاکنون تیری از من نبوده که به هدف نخورده باشد و این فاسق از بزرگ‌ترین ستمگران است. امام حسین (ع) فرمودند: نه، او را نزن،  من خوش ندارم که شروع کننده جنگ با ایشان باشم.

خطبه امام حسین (ع)

ضحاک بن عبدالله مشرقی گوید: هنگامی که لشکریان به امام حسین (ع) نزدیک شدند، امام شتر خود را خواست و بر آن سوار شد، سپس با صدای بلند که بیشتر مردم بشنوند فرمود: ای مردم،  سخنم را بشنوید و در مورد من شتاب نکنید تا شما را به آنچه حق شما بر من است پند دهم و دلیل خود برای آمدن نزد شما را بازگویم. اگر دلیلم را پذیرفتید و سخنم را تصدیق کردید و نسبت به من انصاف را رعایت کردید، سعادتمند خواهید بود و دیگر دلیلی برای جنگیدن با من نخواهید داشت، ولی اگر دلیل مرا نپذیرفتید و با انصاف با من برخورد نکردید فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَشُرَکَاءَکُمْ ثُمَّ لَا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّهً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَلَا تُنْظِرُونِ (سوره مبارکه یونس، آیه۷۱) وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لَا یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ وَلَا أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ (سوره مبارکه اعراف، آیه ۱۹۷﴾

وقتی خواهرانش این سخن او را شنیدند، فریاد برآوردند و گریه سردادند. دخترانش نیز گریستند و صدایشان بلند شد. امام حسین (ع) برادرش عباس بن علی و پسرش علی را به نزد آنان فرستاد و فرمود: آنان را ساکت کنید. به جان خودم قسم آنها بسیار خواهند گریست.  وقتی زنان ساکت شدند، امام حسین (ع)  حمد وثنای الهی گفت و خدا را به آنچه شایستگی دارد، یاد کرد و بر پیامبر اکرم (ص) و فرشتگان و پیامبران درود فرستاد.

راوی گوید: سوگند به خدا من قبل و بعد از او کسی را در گفتار بلیغ تر از او ندیده ام.

سپس امام حسین(ع) فرمود: اما بعد، نسب مرا بازگویید و دقت کنید که من کیستم،  سپس به خود بازگردید و خود را عتاب کنید و ببینید آیا کشتن و هتک حرمت من برای شما رواست؟ آیا من پسر دختر پیامبر شما و پسر جانشین او و پسرعمویش نیستم؟ همو که اولین کسی بود که ایمان آورد و او را در آنچه از سوی خدا آورده بود تصدیق کرد؟ آیا حمزه که سرور شهیدان است عموی پدرم نیست؟ آیا جعفر که شهید شد و با دو بال در بهشت به پرواز درآمد عموی من نیست؟ آیا بسیار برای شما روایت نشده است که پیامبر در مورد من و برادرم فرمود: این دو، آقای جوانان بهشت هستند. اگر مرا در آنچه می گویم تصدیق می‌کنید و حقیقت هم همین است [با من نجنگید و] به خدا قسم تا به حال از وقتی که دانسته ام خدا دروغگویان را دوست ندارد و دروغ به گوینده اش آسیب می زند، دروغی نگفته ام و اگر مرا تکذیب می کنید، کسانی در میان شما هستند که اگر از آنها بپرسید به شما خبر خواهند داد؛ از جابر بن عبدالله انصاری بپرسید، از ابوسعید خُدری یا سهل بن سعد ساعدی یا زید بن ارقم یا انس بن مالک؛ اینان به شما خبر می دهند که این حدیث را از پیامبر (ص) درباره من و برادرم شنیده‌اند. آیا این مانع شما از ریختن خون من نمی شود؟

شمر بن ذی الجوشن گفت: این مرد کسی است که خدا را فقط بری ک حال [و بدون عمل] می‌پرستد. البته اگر بداند که چه می گوید.

حبیب بن مُظاهر گفت: به خدا قسم به نظر من تو خدا را به هفتاد گونه عبادت می‌کنی. من شهادت می دهم تو نمی‌دانی او چه می‌گوید؛ خدا قلب تو را مُهر کرده است.

سپس امام حسین(ع) فرمود: اگر در مورد این حدیث در شک و تردید هستید، آیا هنوز در این شک دارید که من پسر دختر پیامبر شما هستم؟ به خدا قسم بین مشرق و مغرب از میان شما و غیر شما کسی جز من پسر دختر پیامبر نیست. تنها من پسر دختر پیامبر شما هستم. به من بگویید آیا به خاطر کشته ای از خودتان که من او را کشته ام یا به خاطر مالی که من آن را از بین برده ام یا قصاص زخمی که بر شما زده ام طالب من هستید؟

مردم هیچ نگفتند.

امام حسین (ع) فریاد زد: ای شبث بن ربعی،  ای حجار بن أبجر،  ای قیس بن اشعث،  ای یزید بن حارث،  آیا شما برای من نامه ننوشتید که میوه ها رسیده، باغ‌ها سرسبز شده و آبگیرها پر شده و اگر بیایی، به سوی لشکر آماده خود آمده ای، پس به سوی ما بیا!

مردم گفتند: ما چنین نکردیم.

امام حسین (ع) فرمود: سبحان الله،  به خدا قسم که این کار را انجام داده اید. سپس گفت: ای مردم،  اگر مرا خوش نمی‌دارید، پس مرا رها کنید تا از اینجا به سرزمینی امن بروم.

قیس بن اشعث گفت: آیا به حکم پسرعموهایت گردن نمی‌نهی؟ آنها چیزی غیر از آنچه دوست داری به تو نشان نمی‌دهند و از سوی آنان بدی به تو نمی‌رسد.  امام حسین (ع) فرمود: تو برادر محمد بن اشعث هستی؟ آیا می‌خواهی بنی‌هاشم از تو بیشتر از خون مسلم بن عقیل را مطالبه کنند؟ نه، به خدا قسم من خودم را ذلیلانه در اختیار شما قرار نمی‌دهم و چون بندگان به آقایی شما اقرار نخواهم کرد.ای بندگان خلا! (وَإِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَرَبِّکُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ (سوره مبارکه دخان، آیه۲۰۹  إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَرَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لَا یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسَابِ (سوره مبارکه غافر، آیه ۲۷)

سپس برگشت و شتر را خواباند و به عُقبه بن سِمعان فرمود پای شتر را ببند.

شروع نبرد و شهادت عباس بن علی(ع) و برادرانش

عباس بن علی به برادران مادری خود – عبدالله و جعفر وعثمان- گفت: ای فرزندان مادرم،  به میدان بروید تا من برای شما سوگواری کنم؛ زیرا شما فرزندی ندارید.  آنها نیز چنین کردند و به سختی جنگیدند و کشته شدند.

تشنگی بر حسین علی فشار آورد، پس بر شتر سوار شد تا به سوی فرات برود و برادرش عباس نیز نزد او بود. سواران سپاه عمر بن سعد که لعنت خدا بر او باد، راه بر او هستند. در میان آنان مردی از قبیلۀ بنی دارِم بود که به ایشان گفت: وای بر شما،  بین او و فرات فاصله بیندازید و اجازه ندهید به آب دست یابد.  امام حسین (ع) فرمود: خدایا تشنه بدارش.  وی خشمگین شد و امام را با تیر زد. تیر در گلوی ایشان نشست. حسین(ع) تیر را کشید و دست زیرگلوی خود گرفت و وقتی دو کف دستش پر شد به آسمان پاشید و گفت: خدایا! از آنچه با پسر دختر پیامبرت می‌کنند به تو شکایت می‌کنم.  سپس در حالی که به شدت تشنه بود به سوی خیمه گاه خود رفت. در این زمان سپاهیان، عباس را محاصره و او را از امام حسین (ع) جدا کردند. او نیز به تنهایی با آنها می جنگید تا اینکه به شهادت رسید.

شهادت شیرخواره امام حسین (ع)

امام حسین (ع) نشسته بود که پسرش عبدالله که شیرخوار یا کمی بزرگ‌تر بود را برایش آوردند. امام  او را در دامان خود نشاندند که ناگهان یکی از بنی اسد – حرمله بن کاهل یا هانی بن ثُبیت حَضرمی – تیری به او زد و حنجرش را درید. امام حسین (ع) خون گلوی او را گرفت و وقتی کف دستش پر شد بر زمین پاشید. سپس فرمود: پروردگارا! اگر یاری از آسمان را از ما دریغ کردی، آن را برای کاری بهتر قرار ده و از این ستمکاران انتقام ما را بگیر.

نبرد اباعبدالله الحسین (ع)

وقتی حسین (ع) در گروهی سه یا چهار نفره باقی ماند، دستور داد شلوارهای یَمانی خوش بافت و براقی برایش بیاورند و آنها را چاک چاک کرد و پشت و رو کرد و پوشید تا کسی به آن رغبت نکند و به غنیمت نبرد. برخی از اطرافیان گفتند: اگر زیر این لباس تُنبانی (شلوار کوتاه) می پوشیدید بهتر بود. امام فرمود: تُنبان لباس ذلت است و شایسته من نیست که آن را بپوشم. وقتی امام حسین (ع) به شهادت رسید، بحر بن کعب همین لباس را نیز به غنیمت برد و ایشان را برهنه رها کرد.

*امام حسین(ع) زمان زیادی از روز به همین صورت ماند. هرگاه کسی از سپاهیان عمر بن سعد به سوی او می رفت باز می گشت و خوش نداشت که کشتن او و گناه بزرگ آن را بر عهده بگیرد. مالک نُسیر کِندی آمد و با شمشیر ضربه ای به سر ایشان زد و بُرُنسی (کلاه دراز از جنس پنبه) که بر سر داشتند را پاره کرد. ضربه به سر رسید و خون جاری شد و بُرنس پر از خون شد. امام حسین (ع) فرمود: با دستت نه بخوری و نه بیاشامی و خدا تو را با ستمگران محشور کند.  سپس آن برنس را انداختند و کلاهی طلبیدند و به سرکردند

*و عمامه سیاه خود را که از جنس خز بود بر آن کلاه بستند. ایشان در آن هنگام لباس یا بالاپوشی از خز بر تن داشتند و ریش های خود را با رنگ مشکی رنگ کرده بودند و چون قهرمانی شجاع می جنگیدند، از خود در برابر تیرها دفاع می کردند، از کاستی های دشمن استفاده می‌کردند و بر سواران می تاختند.

*شمر با حدود ۱۰ نفر از پیادگان کوفی به سوی خیمه گاه امام حسین (ع) که در آن وسائل و عیال ایشان بود رفتند. آنها بین امام حسین و خیمه‌گاهش فاصله انداختند. امام حسین (ع) فرمود: وای بر شما، اگر دین ندارید و از روز قیامت نمی ترسید، در کار دنیای خود آزاده و باشرف باشید. مانع فرومایگان و نادانانتان شوید که به خیمه گاه و خانواده من برسند.

شمر بن ذی الجوشن گفت: ای پسر فاطمه! این خواسته ات را می پذیریم و با پیادگان به سوی امام رفت. امام حسین (ع) به آنها حمله کرد و آنها را متفرق نمود.

* عبدالله بن عماربن عبدیَغوث می‌گوید: پیاده نظام از سمت راست و چپ بر حسین حمله کردند. حسین ابتدا بر آنها که از سمت راست می‌آمدند یورش برد و آنها ترسیدند. سپس به آنها که سمت چپش بودند حمله کرد و آنها نیز از ترس گریختند. به خدا قسم من هرگز شکست خورده ای (که فرزند و خانواده و یارانش کشته شده اند)  را نیرومندتر، قوی‌دل ترو شجاع تراز او ندیدم. به خدا قسم قبل از او و بعد از او کسی را چون او ندیده ام؛ چرا که پیادگان از چپ و راست او چون گله بزی که گرگ به آن حمله کرده پراکنده می‌شدند.

عمر بن سعد به امام حسین (ع) نزدیک شد. در این هنگام خواهرش زینب دختر فاطمه (ع) گفت: ای عمر بن سعد! آیا ابوعبدالله کشته می شود و تو نظاره گر او هستی؟  عمر بن سعد روی از زینب برگرداند. گویا همینک اشک‌های عمر بن سعد را می‌بینم که بر صورت و ریشش جاری است.

امام حسین (ع)  به سپاهیان حمله می‌کرد و می‌گفت: آیا بر کشتن من یکدیگر را تشویق می کنید؟  بدانید که به خدا قسم، بعد از من کسی از بندگان خدا را نمی‌کشید که بیش از کشتن من خدا را بر شما به خشم آورد. به خدا قسم امید دارم به خاطر خواری و خفتی که مرا دچارش کردید خدا مرا گرامی دارد و آنگاه از جایی که نفهمید از شما انتقام بگیرد. به خدا قسم اگر مرا بکشید، خدا بین شما جنگ و خون ریزی به راه خواهد انداخت و تا عذاب دردناک را برشما دوچندان نکند، دست از شما بر نخواهد داشت.

* سپس شمر بن ذی الجوشن همراه با پیاده نظام به سوی امام حسین (ع) آمد. شمر بن ذی الجوشن پیادگان را تشویق می‌کرد تا اینکه امام حسین (ع) را به صورت کامل محاصره کردند.

نوجوانی از خاندان امام حسین (ع) به سمت آن حضرت آمد. حسین (ع) به خواهرش زینب (ص) فرمود: این نوجوان را در خیمه نگاه دار … خواهرش زینب او را گرفت تا در خیمه نگاه دارد، ولی نوجوان مقاومت کرد و به سوی امام حسین دوید. وقتی بحربن کعب شمشیر برسر امام حسین (ع) زد، نوجوان گفت: ای فرزند زن پلید،  آیا عموی مرا می‌کشی؟  بحر نوجوان را با شمشیر زد. نوجوان دست خود را جلوی ضربه شمشیر گرفت و ضربه شمشیر دست نوجوان را قطع کرد و دست به پوست آویزان شد. نوجوان فریاد زد: مادر جان.  امام حسین(ع) او را در آغوش گرفت و گفت: ای پسر برادرم،  بر مصیبتی که بر تو وارد شده است صبر کن و آن را خیر خود به حساب آور. چرا که خدا تو را نزد پدران نیکوکارت، پیامبر و علی بن ابیطالب و حمزه و حسن بن علی که درود خدا بر همگی آنها باد، می برد.

*خدایا! باران را از ایشان دریغ کن و برکت های زمین را از ایشان بازدار. خدایا،  اگر تا مدت زمانی به آنها فرصت می‌دهی، جماعتشان را متفرق کن و فرقه‌هایی گوناگون قرارشان بده.  خدایا هیچ حاکمی را از ایشان راضی مگردان؛ زیرا که ایشان ما را به سوی خویش دعوت کردند تا یاری کنند، ولی برما ستم روا داشتند و ما را کشتند.

امام حسین (ع) ساعتی دیگر از روز را زنده بودند و سپاهیان اگر می خواستند می‌توانستند ایشان را به شهادت برسانند؛ ولی برخی این کار را به عهده برخی دیگر می‌گذاشتند و هر کسی می خواست دیگری این کار را انجام دهد. در این هنگام شمر فریاد کشید: وای بر شما منتظر چه هستید؟ این مرد را بکشید.  مادرانتان به عزایتان بنشینند.  پس سپاهیان از هر سو به امام حسین علت حمله کردند.

به خاک افتادن و شهادت امام حسین (ع)

زُرعه بن شُرَیک تمیمی ضربه ای به کف دست چپ امام زد و ضربه ای دیگر بر دوش ایشان فرود آورد. ایشان براثر این ضربه افتان و خیزان می‌رفتند. در این حالت سِنان بن اَنَس نخعی به ایشان حمله برد و با نیزه بر ایشان زد و ایشان [دوباره] به زمین افتادند. هر کس به امام نزدیک می شد سِنان بن انس از ترس اینکه سر امام حسین (ع) را از دست بدهد، به او حمله می کرد تا اینکه فرود آمد و سر از تن امام (ع) جدا کرد و به خَولی بن یزید اصبحی سپرد. در این هنگام آنچه با امام حسین (ع) بود به غارت رفت. قیس بن اشعث لباس ایشان را که از خز بود و مردی از بنی نَهشَل شمشیر ایشان را و اسود آودی نعل ایشان را بردند. بحر بن کعب نیز شلوار ایشان را برداشت.

 

 

 

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 + ده =

wfn_ads
روزنامه امروز خراسان جنوبی

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور